دستان سام و همهء سران سپاه و جمله لشكريان و مردمان به پيشباز آمدند ، و دستان وقتى چشمش به تابوت افتاد از اسب فرود آمد . همه جامه چاك كردند كمر از ميان گشودند و خاك بر سر پراگندند . و چون تهمتن به ايوان خويش درآمد و رودابه تابوت سهراب را ديد از ديدگان خون باريد و فغان برداشت و
همى گفت زار اى گو سرفراز * زمانى ز صندوق سر بر فراز
به مادر نگويى همى راز خويش ؟ * كه هنگام شادى چه آمدت پيش
به روز جوانى به زندان شدى ! * برين خانهء مستمندان شدى !
تهمتن از ناله و مويه و فغان رودابه داغش تازه شد و چنان خروشيد كه گفتى روز رستخيز پديد آمده است . سپس تابوتى از عود و بَستهاى زر ساختند . پيكر سهراب را در آن نهاد و در دخمه گذاشت .
به آخر شكيبايى آورد پيش * كه جز آن نمىديد هنجار خويش
از آنكه
جهان را بسى هست زين سان به ياد * بسى داغ بر جان هر كس نهاد
آگاهى يافتن مادر از كشته شدن سهراب
چون خبر كشته شدن سهراب به شاه سمنگان رسيد از اندوه جامه بر تن دريد . مادر سهراب به شنيدن خبر مرگ پسرش
بزد چنگ و بدريد پيراهنش * درخشان شد آن لعل زيبا تنش
برآورد بانگ و غريو و خروش * زمان تا زمان زو همى رفت هوش
مر آن زلف چون تاب داده كمند * به انگشت پيچيد و از بن بكَند
به سر برفگند آتش و برفروخت * همه موى مشكين به آتش بسوخت
همى گفت كاى جان مادر كنون * كجايى سرشته به خاك و به خون
دو چشمم به ره بود گفتم مگر * ز سهراب و رستم بيابم خبر
چه دانستم اى پور كايد خبر * كه رستم به خنجر دريدت جگر
دريغش نيامد از آن روى تو * از آن بر ز بالا و بازوى تو
بپرورده بودم تنت را به ناز * به رخشنده روز و شبان دراز
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 191
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٩١