كه با فرّ و برزست و با مهر و داد * نگيرد جز از پاك دادار ياد
پذيرفتم آن را كه فرمان برد * گناه آن سگالد كه درمان برد ؟
نشستم برين تخت فرّخ پدر * بر آيين طهمورث دادگر
بداد از نياكان فزونى كنم * شما را بدين رهنمونى كنم
جز از راستى نيست با هر كسى * اگر چند ازو كژّى آيد بسى
بران دين زردشت پيغمبرم * ز راه نياكان خود نگذرم
نهم گفت زردشت پيشين به روى * براهيم پيغمبر راستگوى
همه پادشاهيد بر چيز خويش * نگهبان مرز و نگهبان كيش
به فرزند و زن نيز هم پادشا * خنك مردم زيرك و پارسا
نخواهيم آگندن زر بگنج * كه از گنج درويش ماند برنج
گر ايزد مرا زندگانى دهد * برين اختران كامرانى دهد
يكى رامشى نامه خوانيد نيز * كزان جاودان ارج يابيد و چيز
ز ما بر همه پادشاهى درود * بويژه كه مهرش بود تار و پود
نهادند بر نامهها بر نگين * فرستادگان خواست با آفرين
برفتند با نامهها موبدان * سواران بينا دل و بخردان
[ بدرود كردن بهرام گور ، منذر و نعمان را و بخشيدن باژ مانده با ايرانيان ]
دگر روز چون بر دميد آفتاب * بباليد كوه و بپالود خواب
بنزديك منذر شدند اين گروه * كه بهرام شه بود زيشان ستوه
كه خواهشگرى كن بنزديك شاه * ز كردار ما تا ببخشد گناه
كه چونان بديم از بد يزدگرد * كه خون در تن نامداران فسرد
ز بس زشت گفتار و كردار اوى * ز بيدادى و درد و آزار اوى
دل ما ببهرام ازان بود سرد * كه از شاه بوديم يك سر به درد
بشد منذر و شاه را كرد نرم * بگسترد پيشش سخنهاى گرم
ببخشيد اگر چندشان بد گناه * كه با گوهر و دادگر بود شاه
بياراست ايوان شاهنشهى * برفت آنك بودند يك سر مهى
چو جاى بزرگى بپرداختند * كرا بود شايسته بنشاختند
بهر جاى خوانى بياراستند * مى و رود و رامشگران خواستند
دوم روز رفتند ديگر گروه * سپهبد نيامد ز خوردن ستوه
سيم روز جشن و مى و سور بود * غم از كاخ شاه جهان دور بود
بگفت آنك نعمان و منذر چه كرد * ز بهر من اين پاك زاده دو مرد
همه مهتران خواندند آفرين * بران دشت آباد و مردان كين
ازان پس در گنج بگشاد شاه * بدينار و ديبا بياراست گاه
باسپ و سنان و بخفتان جنگ * ز خود و ز هر گوهرى رنگ رنگ
سراسر بنعمان و منذر سپرد * جوانوى رفت آن بديشان شمرد
كس اندازهء بخشش او نداشت * همان تاو با كوشش او نداشت
همان تازيان را بسى هديه داد * از ايوان شاهى برفتند شاد
بياورد پس خلعت خسروى * همان اسپ و هم جامهء پهلوى