تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 908

مساهمون:

ص٩٠٨
دگر را فروشم بزرّ و بسيم * بقيصر پناهم نپيچم ز بيم
بخَرّم هرانچم ببايد ز روم * روم سوى ايران ز آباد بوم
ز درگاه برخاست مرد كهن * بر قيصر آمد بگفت اين سخن
بفرمود تا پرده برداشتند * ز در سوى قيصرش بگذاشتند
چو شاپور نزديك قيصر رسيد * بكرد آفرينى چنانچون سزيد
نگه كرد قيصر بشاپور گرد * ز خوبى دل و ديده او را سپرد
بفرمود تا خوان و مى ساختند * ز بيگانه ايوان بپرداختند
جفا ديده ايرانيى بُد بروم * چنانچون بود مرد بيداد و شوم
بقيصر چنين گفت كاى سرفراز * يكى نو سخن بشنو از من براز
كه اين نامور مرد بازارگان * كه ديبا فروشد بدينارگان
شهنشاه شاپور گويم كه هست * بگفتار و ديدار و فرّ و نشست
چو بشنيد قيصر سخن تيره شد * همى چشمش از روى او خيره شد
نگهبانش بر كرد و با كس نگفت * همى داشت آن راز را در نهفت
چو شد مست برخاست شاپور شاه * همى داشت قيصر مر او را نگاه
بيامد نگهبان و او را گرفت * كه شاپور نرسى توى اى شگفت
بجاى زنان برد و دستش ببست * به مردى ز دام بلا كس نجست
چو زين باره دانش نيايد ببر * چه بايد شمار ستاره شمر
بر مست شمعى همى سوختند * بزاريش در چرم خر دوختند
همى گفت هر كس كه اين شور بخت * همى پوست خر جست و بگذاشت تخت
يكى خانه‌يى بود تاريك و تنگ * ببردند بدبخت را بىدرنگ
بدان جاى تنگ اندر انداختند * در خانه را قفل برساختند
كليدش بكدبانوى خانه داد * تنش را بدان چرم بيگانه داد
بزن گفت چندان دهش نان و آب * كه از داشتن زو نگيرد شتاب
اگر زنده ماند بيك چند گاه * بداند مگر ارج تخت و كلاه
همان تخت قيصر نيايدش ياد * كسى را كجا نيست قيصر نژاد
زن قيصر آن خانه را در ببست * بايوان دگر جاى بودش نشست
يكى ماه رخ بود گنجور اوى * گزيده بهر كار دستور اوى
كه ز ايرانيان داشتى او نژاد * پدر بر پدر بر همى داشت ياد
كليد در خانه او را سپرد * بچرم اندرون بسته شاپور گرد
همان روز ازان مرز لشكر براند * ورا بسته در پوست آنجا بماند
چو قيصر بنزديك ايران رسيد * سپه يك بيك تيغ كين بر كشيد
از ايران همى برد رومى اسير * نبود آن يلان را كسى دستگير
بايران زن و مرد و كودك نماند * همان چيز بسيار و اندك نماند
نبود آگهى در ميان سپاه * نه مرده نه زنده ز شاپور شاه
گريزان همه شهر ايران ز روم * ز مردم تهى شد همه مرز و بوم
از ايران بىاندازه ترسا شدند * همه مرز پيش سكوبا شدند