تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 301

مساهمون:

ص٣٠١
يكى را چو من كرده باشم گزين * دل ديگر از من شود پر ز كين
يكى كار سازم كه هر دو ز من * نگيرند كين اندرين انجمن
دو فرزند ما را كنون بر دو خيل * ببايد شدن تا در اردبيل
بمرزى كه آنجا دژ بهمنست * همه ساله پرخاش آهرمنست
برنجست ز آهرمن آتش پرست * نباشد بران مرز كس را نشست
از يشان يكى كان بگيرد بتيغ * ندارم ازو تخت شاهى دريغ
چو بشنيد گودرز و طوس اين سخن * كه افگند سالار هشيار بن
برين هر دو گشتند همداستان * ندانست ازين به كسى داستان
برين يك سخن دل بياراستند * ز پيش جهاندار برخاستند

[ رفتن توس و فريبرز به دژ بهمن و باز آمدن كام نايافته ]

چو خورشيد بر زد سر از برج شير * سپهر اندر آورد شب را به زير
فريبرز با طوس نوذر دمان * بنزديك شاه آمدند آن زمان
چنين گفت با شاه هشيار طوس * كه من با سپهبد برم پيل و كوس
همان من كشم كاويانى درفش * رخ لعل دشمن كنم چون بنفش
كنون همچنين من ز درگاه شاه * بنه بر نهم بر نشانم سپاه
پس اندر فريبرز و كوس و درفش * هوا كرده از سم ّ اسپان بنفش
چو فرزند را فرّ و برز كيان * بباشد نبيره نبندد ميان
به دو گفت شاه ار تو رانى ز پيش * زمانه نگردد ز آيين خويش
براى خداوند خورشيد و ماه * توان ساخت پيروزى و دستگاه
فريبرز را گر چنين است راى * تو لشكر بياراى و منشين ز پاى
بشد طوس با كاويانى درفش * به پا اندرون كرده زرّينه كفش
فريبرز كاوس در قلبگاه * بپيش اندرون طوس و پيل و سپاه
چو نزديك بهمن دژ اندر رسيد * زمين همچو آتش همى بردميد
بشد طوس با لشكرى جنگجوى * بتندى سوى دژ نهادند روى
سر بارهء دژ بد اندر هوا * نديدند جنگ هوا كس روا
سنانها ز گرمى همى بر فروخت * ميان زره مرد جنگى بسوخت
جهان سر بسر گفتى از آتش است * هوا دام آهرمن سركش است
سپهبد فريبرز را گفت مرد * به چيزى چو آيد بدشت نبرد
بگرز گران و بتيغ و كمند * بكوشد كه آرد به چيزى گزند
بپيرامن دژ يكى راه نيست * ز آتش كسى را دل اى شاه نيست
ميان زير جوشن بسوزد همى * تن باركش بر فروزد همى
بگشتند يك هفته گرد اندرش * بديده نديدند جاى درش
بنوميدى از جنگ گشتند باز * نيامد بر از رنج راه دراز

[ رفتن كىخسرو به دژ بهمن و گرفتن آن را ]

چو آگاهى آمد به آزادگان * بر پير گودرزِ كشوادگان
كه طوس و فريبرز گشتند باز * نيارست رفتن بر دژ فراز
بياراست پيلان و بر خاست غو * بيامد سپاه جهاندار نو
يكى تخت زرّين زبرجدنگار * نهاد از بر پيل و بستند بار