تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 196

مساهمون:

ص١٩٦
كسى كو بكشتى نبرد آورد * سر مهترى زير گرد آورد
نخستين كه پشتش نهد بر زمين * نبرّد سرش گر چه باشد بكين
گرش بار ديگر به زير آورد * ز افگندنش نام شير آورد
بدان چاره از چنگ آن اژدها * همى خواست كايد ز كشتن رها
دلير جوان سر بگفتار پير * بداد و ببود اين سخن دلپذير
[ يكى از دلى و دوم از زمان * سوم از جوانمرديش بىگمان ]
رها كرد زو دست و آمد بدشت * چو شيرى كه بر پيش آهو گذشت
همى كرد نخچير و يادش نبود * ازان كس كه با او نبرد آزمود
همى دير شد تا كه هومان چو گرد * بيامد بپرسيدش از هم نبرد
بهومان بگفت آن كجا رفته بود * سخن هر چه رستم به دو گفته بود
به دو گفت هومان گرد اى جوان * بسيرى رسيدى همانا ز جان
دريغ اين بر و بازو و يال تو * ميان يلى چنگ و گوپال تو
هژبرى كه آورده بودى بدام * رها كردى از دام و شد كار خام
نگه كن كزين بيهده كار كرد * چه آرد بپيشت بديگر نبرد
بگفت و دل از جان او بر گرفت * پرانده همى ماند ازو در شگفت
بلشكرگه خويش بنهاد روى * بخشم و دل از غم پر از كار اوى
يكى داستان زد برين شهريار * كه دشمن مدار ار چه خردست خوار
چو رستم ز دست وى آزاد شد * بسان يكى تيغ پولاد شد
خرامان بشد سوى آب روان * چنانچون شده باز يابد روان
بخورد آب و روى و سر و تن بشست * بپيش جهان آفرين شد نخست
همى خواست پيروزى و دستگاه * نبود آگه از بخشش هور و ماه
كه چون رفت خواهد سپهر از برش * بخواهد ربودن كلاه از سرش
و زان آبخور شد بجاى نبرد * پر انديشه بودش دل و روى زرد
همى تاخت سهراب چون پيل مست * كمندى ببازو كمانى بدست
گرازان و بر گور نعره زنان * سمندش جهان و جهان را كنان
همى ماند رستم ازو در شگفت * ز پيگارش اندازه‌ها بر گرفت
چو سهراب شيراوژن او را بديد * ز باد جوانى دلش بر دميد
چنين گفت كاى رسته از چنگ شير * جدا مانده از زخم شير دلير

[ كشته شدن سهراب به دست رستم ]

دگر باره اسپان ببستند سخت * بسر بر همى گشت بد خواه بخت
بكشتى گرفتن نهادند سر * گرفتند هر دو دوال كمر
هر آنگه كه خشم آورد بخت شوم * كند سنگ خارا بكردار موم
سر افراز سهراب با زور دست * تو گفتى سپهر بلندش ببست
غمى بود رستم بيازيد چنگ * گرفت آن برو يال جنگى پلنگ
خم آورد پشت دلير جوان * زمانه بيامد نبودش توان
زدش بر زمين بر بكردار شير * بدانست كو هم نماند به زير
سبك تيغ تيز از ميان بر كشيد * بر شير بيدار دل بردريد