بپاسخ تو با او درشتى مگوى * بپيوند و آزرم او را بجوى
اگر جنگ سازد بسازيم جنگ * كه او با شتابست و ما با درنگ
سپهبد فرستاده را پيش خواند * به خوبى فراوان سخنها براند
به دو گفت رو با برادر بگوى * كه چندين درشتى و تندى مجوى
درشتى نه زيباست با شهريار * پدر نامور بود و تو نامدار
مرا اين درستست كز پند من * تو دورى نجويى ز پيوند من
و ليكن مرا ز آنك هست آرزوى * كه تو نامور باشى و نامجوى
بگويم همه آنچ اندر دلست * سخنها كه جانم برو مايلست
ترا سر بپيچيد ز دستور بد * ز آسانى و راى و راه خرد
مگوى اى برادر سخن جز بداد * كه گيتى سراسر فسونست و باد
سوى راستى ياز تا هرچ هست * ز گنج و ز مردان خسرو پرست
فرستم همه سر بسر پيش تو * ببيند روان بدانديش تو
كه اندر دل من جز از داد نيست * مباد آنك از جان تو شاد نيست
برينست رايم كه دادم پيام * اگر بشنود مهتر خويش كام
ور ايدونك رايت جز از جنگ نيست * به خوبى و پيوندت آهنگ نيست
بسازم كنون جنگ را لشكرى * كه بايد سپاه مرا كشورى
ازين مرز آباد ما بگذريم * سپه را همه پيش دريا بريم
يكى كنده سازيم گرد سپاه * برين جنگ جويان ببنديم راه
ز دريا بكنده در آب افگنيم * سراسر سر اندر شتاب افگنيم
بدان تا هر آن كس كه بيند شكست * ز كنده نباشد و را راه جست
ز ما هرك پيروز گردد بجنگ * بريزيم خون اندرين جاى تنگ
سپه را همه دستگير آوريم * مبادا كه شمشير و تير آوريم
فرستاده برگشت و آمد چو باد * بروبر سخنهاى گو كرد ياد
چو طلخند بشنيد گفتار گو * ز لشكر هر آن كس كه بد پيش رو
بفرمود تا پيش او خواندند * سزاوار هر جاى بنشاندند
همه پاسخ گو بديشان بگفت * همه رازها برگشاد از نهفت
بلشكر چنين گفت كين جنگ نو * به دريا كه انديشه كر دست گو
چه بينيد و اين را چه راى آوريم * كه انديشهء او بجاى آوريم
اگر بود خواهيد با من يكى * نپيچيد سر را ز داد اندكى
اگر جنگ جويم چه دريا چه كوه * چو در جنگ لشكر بود همگروه
اگر يار باشيد با من بجنگ * از آواز رو به نترسد پلنگ
هر آن كس كه جويند نام بزرگ * ز گيتى بيابند كام بزرگ
جهانجوى اگر كشته گردد بنام * به از زنده دشمن به دو شادكام
هر آن كس كه در جنگ تندى كند * همى از پى سودمندى كند
بيابيد چندان ز من خواسته * پرستنده و اسب آراسته
ز كشمير تا پيش درياى چين * بهر شهر بر ما كنند آفرين
ببخشم همه شهرها بر سپاه * چو فرمان مرا گردد و تاج و گاه