مگر دخت خاتون كه افسر نداشت * همان ياره و طوق و گوهر نداشت
يكى جامهء كهنه بد بر برش * كلاهى ز مشك ايزدى بر سرش
ز گرده برخ بر نگارش نبود * جز آرايش كردگارش نبود
يكى سرو بد بر سرش ماه نو * فروزان ز ديدار او گاه نو
چو مهران ستاد اندرو بنگريد * يكى را بديدار چون او نديد
بدانست بينا دل راى راد * كه دورند خاقان و خاتون ز داد
بدستار و دستان همى چشم اوى * بپوشيد و زان تازه شد خشم اوى
پرستنده را گفت نزديك شاه * فراوان بود ياره و تاج و گاه
من اين را كه بىتاج و آرايشست * گزيدم كه اين اندر افزايشست
برنج از پى به گزين آمدم * نه از بهر ديباى چين آمدم
به دو گفت خاتون كه اى مرد پير * نگويى همى يك سخن دلپذير
تو آن را كه با فرّ و زيبست و راى * دلافروز گشته رسيده بجاى
به بالاى سرو و برخ چون بهار * بداند پرستيدن شهريار
همى كودكى نارسيده بجاى * برو برگزينى نه اى پاك راى
چنين پاسخ آورد مهران ستاد * كه خاقان اگر سر بپيچد ز داد
بداند كه شاه جهان كدخداى * بخواند مرا نيز ناپاك راى
من اين را پسندم كه بىتخت عاج * ندارد ز بن ياره و طوق و تاج
اگر مهتران اين نبينند راى * چو فرمان بود باز گردم بجاى
نگه كرد خاقان بگفتار اوى * شگفت آمدش راى و كردار اوى
بدانست كان پير پاكيزه مغز * بزرگست و شايستهء كار نغز
خردمند بنشست با راى زن * بپالود ز ايوان شاه انجمن
چو پردخته شد جايگاه نشست * برفتند با زيج رومى بدست
ستاره شناسان و كند آوران * هر آن كس كه بودند ز ايشان سران
بفرمود تا هر كرا بود مهر * بجستند يك سر شمار سپهر
همى كرد موبد باختر نگاه * ز كردار خاقان و پيوند شاه
چنين گفت فرجام كاى شهريار * دلت را ببد هيچ رنجه مدار
كه اين كار جز بر بهى نگذرد * ببد راى دشمن جهان نسپرد
چنينست راز سپهر بلند * همان گردش اختر سودمند
كزين دخت خاقان و ز پشت شاه * بيايد يكى شاه زيباى گاه
[ فرستادن خاقان چين ، دختر را همراه مهران ستاد نزد نوشين روان ]
برو شهرياران كنند آفرين * همان پر هنر سرفرازان چين
چو بشنيد خاقان دلش گشت خوش * بخنديد خاتون خورشيد فش
چو از چاره دلها بپرداختند * فرستاده را پيش بنشاختند
بگفتند چيزى كه بايست گفت * ز فرزند خاتون كه بد در نهفت
بپذيرفت مهران ستاد از پدر * بنام شهنشاه پيروزگر
ميانجى بپذرفت خاقان بداد * همان را كه دارد ز خاتون نژاد
پرستندگان با نثار آمدند * بشادى بر شهريار آمدند
و زان پس يكى گنج آراسته * به دو در ز هر گونهاى خواسته