پس اين صريح است كه او معتقد دين و كلمهء توحيد بوده ، چه عبد المطلّب و آباء او همه بر دين إبراهيم و از اوصياء او بودند ، و ملّت إبراهيم منسوخ نبوده .
ثانى : امّا قصيده بنابر آنچه در مواهب از مقاتل نقل نموده اين است كه پيغمبر صلّى اللّه عليه و إله ابو طالب را به اسلام دعوت كرد ، و كفّار ارادهء اذيت آن حضرت نمودند ، پس ابو طالب عليه السّلام به آنها فرمود : كه هرگز تبديل محمّد صلّى اللّه عليه و إله براى قتل به ولدى ديگر ممكن نيست ، آيا ناقه به عوض بچهء خود بچهء ديگرى را قبول مىكند ، و من به عوض محمّد صلّى اللّه عليه و إله ديگرى را قبول كنم ، پس مخاطب به نبى شده اين اشعار خواند :
و اللّه لن يصلوا إليك بجمعهم * حتّى اوسّد في التراب دفينا
فاصدع بأمرك ما عليك غضاضة * و ابشر و قرّ بذاك منك عيونا
و دعوتنى و زعمت أنّك ناصحي * و لقد صدقت و كنت ثمّ أمينا
و عرضت دينا لا محالة أنّه * من خير أديان البرية دينا
لو لا الملامة أو حذاري سبّه * لوجدتني سمحا بذاك مبينا
پس ابو طالب بعد اين قول برخواست از آن حضرت ذبّ و دفع مىكرد كفّار قريش را « 1 » .
در مواهب از عراقى در شرح تنقيح بعد نقل قصيده در باب ابو طالب عليه السّلام گفته ، قال : فهذا تصريح باللسان ، و اعتقاد بالجنان ، غير أنّه لم يذعن .
يعنى : به اين قصيده تصريح ايمان به زبان و اعتقاد به دل مىباشد ، سواى آن كه اذعان در مجلس نكرد علانيه .
تنبيه : از خود اين قصيده هويداست كه صدقت گفته و اسلام را خير الأديان
هامش
( 1 ) طرائف سيد ابن طاووس ص 301 - 303 .