تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ادوار فقه ( فارسي ) — صفحة 597

مساهمون:

ص٥٩٧
گفت : جدّى و حق است تا شما دوباره از سوى ستمگرى رسالت نكنيد . آنان را به زندان بردند . موسى چون اين بشنيد شبانه سوار شد و بسوى زندان رفت و در زندان را گشود و همهء آنان را بيرون آورد . فردا كه شريك بر مسند قضاء نشسته بود زندانبان در آمد و او را از واقعهء دوشينه آگاه ساخت . شريك دستور داد صندوق أسناد و مرافعات را آوردند و آن را مهر كرد و به منزل خود فرستاد و به غلام خود گفت بنه امرا در بغداد به من برسان به خدا سوگند ما شغل قضا را از ايشان نخواستيم ايشان بودند كه به ناخواه مرا به اين كار وادار و تعهّد كردند كه چون ما آن را به پذيريم ما را عزيز دارند و عزّت بخشند . پس بسوى پل كوفه ببغداد روان شد . موسى را از اين كار خبر دادند سوار شد و در موكب خود به راه افتاد و به شريك رسيد و او را سوگند مىداد و مىگفت : يا ابا عبد الله آرام باش و انديشه كن : اعوان و ياران من به كنار ، آنان را زندانى مىكنى . بكن آيا دوستان خود را نيز به زندان مىافكنى ؟ گفت : آرى چون ايشان با تو همراهى كردند و از راهى كه بر آنان واجب نبود رفتند و من در اينجا هستم تا همهء آنان به زندان برگردند و گر نه به نزد امير المؤمنين مىروم و استعفا مىدهم . امير ناگزير دستور داد تا ايشان را به زندان برگردانند و او در همان جا ايستاد تا زندانبان آمد و گفت : همه به زندان برگشتند . پس شريك اعوان را گفت لگام اسب امير را بگيرند و پيشاپيش او را به مجلس حكم ببرند چنين كردند و او را به مسجد وارد ساختند . تشريك بر مسند قضاء بنشست و گفت : زن ستم رسيده را حاضر كردند و بزن گفت : اينست خصم تو . چون آن زن و امير روبروى شريك براى رسيدگى نشستند شريك گفت : پيش از هر كار زندانيان را رها سازند . آنگاه امير را گفت : اكنون بگو در بارهء ادعاء اين زن چه مىگويى ؟ امير گفت : اين زن آن چه گفته راست گفته است .