تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ادوار فقه ( فارسي ) — صفحة 596

مساهمون:

ص٥٩٦
من نفروختم . ديشب پانصد تن كارگر فرستاده كه ديوار را از ميان برده و همه را يكسره كرده‌اند به طورى كه من سهم خود را نمىشناسم . شريك نامه‌اى به آن زن داد و گفت : نامه را ببر به امير بده تا با تو در اينجا حاضر گردد . زن نامه را برد حاجب امير نامه را گرفت و نزد امير برد . امير ، حاجب را گفت رئيس شرطه را نزدم حاضر كن چون آمد وى را گفت : نزد شريك برو و به او بگو : يا سبحان الله ! كارى از اين كار تو شگفت انگيزتر نديدم زنى ادعايى بر من كرده كه درست نيست و تو به آن توجّه كرده و مرا احضار نموده‌اى ! رئيس شرطه گفت : درخواستم اينست كه امير مرا از اين مأموريّت معاف دارد امير نپذيرفت و گفت : ترا از رفتن گزيرى نيست . رئيس شرطه غلامان خود را بفرمود تا فرش و لوازم ديگر را به زندان ببرند و خود نزد شريك رفت و جلو او ايستاد و پيغام را گزارد . شريك امر كرد او را به زندان ببرند او گفت : به خدا سوگند مىدانستم كه تو با من چنين خواهى كرد از اين رو دستور داده‌ام زندان را براى من آماده سازند . اين خبر به موسى رسيد حاجب را بفرمود به نزد شريك برود و بگويد : رسول را چه گناهى است كه به زندانش افكندى ؟ حاجب جلو شريك ايستاد و پيامبرا گفت و او هم بامر شريك رهسپار زندان شد . امير چون نماز عصر را بگزارد اسحاق بن صباح اشعثى را با گروهى از وجوه مردم كوفه كه از دوستان شريك بودند بخواست ، و گفت : به نزد شريك برويد و سلام مرا برسانيد و به او بگوييد : مرا استخفاف و توهين كرده من مانند عامّهء مردم نيستم . رفتند و شريك بعد از نماز عصر و در مسجدش بود بر وى وارد شدند و پيام امير را رساندند چون سخن ايشان پايان يافت شريك گفت : چرا شما در بارهء غير امير سخن نگفتيد ؟ پس جوانان قبيله را بخواست و دستور داد هر جوانى دست يكى از ايشان را بگيرد و به زندان ببرد و به خدا سوگند ياد كرد كه آنان بايد شب در زندان باشند . ايشان گفتند : آيا شوخى مىكنى يا جدّى مىگويى ؟
ادوار فقه ( فارسي ) — صفحة 596 | محمود الشهابي الخراساني