تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ادوار فقه ( فارسي ) — صفحة 595

مساهمون:

ص٥٩٥
كرد و گفت : يا ابا حفص در باب « بنده‌اى كه بىاذن موالى خود تزويج كند » چه مىگويى ؟ و مذاكره را از سر گرفت چنان كه گويى هيچ كارى پيش نيامده و هيچ امرى رخ نداده است . پيشكار برخاست و بسوى اسب خويش رفت كه سوار شود اسب سركشى مىكرد كسى هم از اعوان نبود كه ركاب او را بگيرد ناگزير اسب را مىزد كه رام شود شريك مىگفت : مدارا كن زيرا اين است ، خدا را از تو فرمانبردارتر است . آن مرد رفت و قاضى باز به سخن پيش برگشت . من با شگفتى گفتم : اين بحث را نگهدار زيرا به خدا سوگند كه تو امروز كارى كردى كه عاقبتى سخت ناخوش آيند خواهد داشت . گفت : خدا را عزيز بدان تا ترا عزّت دهد . برگرد به گفتگو و بحثى كه در ميان داشتيم . پيشكار به نزد موسى بن عيسى رفت . موسى پرسيد چه كسى با تو چنين كرده و اعوان و رئيس شرطه ها را خشمگين ساخته است ؟ گفت : شريك . موسى گفت : نه به خدا سوگند من نمىتوانم با شريك روبرو گردم و متعرّض او شوم . پيشكار ناچار ببغداد رهسپار شد و ديگر به كوفه برنگشت . باز به اسناد از همان عمر بن هياج بن سعيد آورده كه گفته است : روزى زنى از اولاد جرير بن عبد الله بجلى صحابى نزد شريك ، كه در مجلس حكم نشسته بود ، آمد و گفت به خدا و به قاضى پناه آورده‌ام . قاضى پرسيد : چه كسى به تو ستم كرده است ؟ پاسخ داد : امير كوفه ، موسى بن عيسى . مرا بستانى در كنار فرات بود كه اين نخلستان را از پدران به ارث مىداشتم و با برادران تقسيم كرده بوديم و ميان قسمت خود و آنان ديوارى كشيده بودم و در قسمت خود خانه‌اى ساختم و مردى پارسى را در آن خانه جاى دادم تا نخل را نگهبانى كند و به كار بستان بپردازد . امير كوفه ، موسى بن عيسى ، همهء سهام برادران مرا خريد و سهم مرا نيز ترغيبم كرد كه بخرد