تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ادوار فقه ( فارسي ) — صفحة 541

مساهمون:

ص٥٤١
سعيد گفت : من آنان را وكيل نيستم و هر كس در گرو كار خويش است . حجّاج گفت : كدام يك از آنان را خوشتر دارى ؟ سعيد پاسخ داد : آن را كه خدا از وى راضىتر است . حجّاج گفت : خدا از كدام يك راضىتر است ؟ سعيد گفت : اين را آن كس داند كه از سرّ و نجواى ايشان آگاه باشد . حجّاج گفت : از اين كه مرا تصديق كنى سر باز زدى . سعيد گفت : دوست نداشتم كه ترا تكذيب كنم . حجّاج گفت : ترا چه افتاده است كه نمىخندى . سعيد گفت : چگونه مىخندد كسى كه از خاك آفريده شده و آتش او را نابود مىسازد ؟ حجّاج گفت : چرا ما مىخنديم ؟ سعيد گفت : دلها يكسان نيست . حجّاج دستور داد لؤلؤ و زبرجد و ياقوت فراوانى آوردند و جلو روى سعيد گذاشتند . سعيد گفت : اگر اينها را فراهم آورده‌اى كه آنها را فديهء هول و ترس روز رستاخيز سازى چه شايسته و درست است و اگر نه پس در آن چه براى دنيا فراهم شده و پاكيزه و مزكَّى نباشد چيزى نيست . پس حجّاج دستور داد عود و ناى بياورند و بنوازند در اين هنگام سعيد بگريست گفت گريه ات از چيست ؟ اين لهوى است . سعيد گفت : بلكه حزنى است و از دميدن در ناى به ياد روز بزرگى ، كه در صور دميده خواهد شد ، افتادم ، و اما عود درختى است كه در راه باطل بريده و صرف شده و اما اوتار روده هاى گوسفند است كه در روز قيامت با تو خواهد بود . حجّاج گفت : واى بر تو اى سعيد !