« ابراهيم پاسخ داد : او هم به من ستم كرد .
« هشام گفت : عمر بن عبد العزيز ؟ .
« ابراهيم گفت : خدايش بيامرزاد كه به خدا سوگند او خانه امرا به من برگرداند .
« هشام گفت : يزيد بن عبد الملك ؟ .
« ابراهيم پاسخ داد : به خدا سوگند او به من ستم كرد و پس از اين كه عمر بن عبد العزيز خانه امرا به من برگردانده بود يزيد دوباره بر من ستم كرد و خانه را باز پس گرفت و هم اكنون خانه امرا تو در دست دارى و به تصرف آوردهاى .
« هشام گفت : هان ! به خدا سوگند اگر جايى در بدن تو براى زدن مىبود ( شايد چون پير و فرتوت بوده ) ترا مىزدم .
« ابراهيم گفت : به خدا سوگند كه براى زدن با تازيانه و با شمشير جا در تن من هست .
« هشام چون اين سخن بشنيد و رو برگرداند و از آنجا برفت » در سال يك صد و نه ( 109 ) ( بنقل طبرى از واقدى و هم به اسناد خود - جزء پنجم ، صفحه 397 - ) ابراهيم پسر هشام بعد از ظهر روز بعد از عيد قربان براى مردم خطبه خوانده و در جمله گفته است : « سلوني فانا ابن الوحيد لا تسالون احدا اعلم منّي » .
پس مردى از مردم عراق به پا خواسته و او را از قربانى پرسيده كه آيا واجب است يا نه ؟ و او ندانسته عراقى را چه پاسخ گويد پس از منبر فرود آمده است .
يكى از عمّال هشام كه در همان سال اوّل سلطنت خود او را به امارت عراق و اعمال شرق ( خراسان قديم ) برگزيده خالد بن عبد الله قسرى معروف به « ابن نصرانيه » بوده كه به ناپاكى و بىباكى و سفّاكى شهرت داشته چنان كه در باره اش گفته شده ( جزء پنجم تاريخ طبرى صفحه 458 ) : « . . الَّذى يهدم المساجد و يبنى البيع و الكنائس و يولَّى المجوس على المسلمين و ينكح اهل الذّمّة المسلمات »
ادوار فقه ( فارسي ) — صفحة 276
مساهمون: محمود الشهابي الخراساني
ص٢٧٦