تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ادوار فقه ( فارسي ) — صفحة 242

مساهمون:

ص٢٤٢
- 4 - عبد الملك 65 - 86 ماه رمضان از سال شصتم هجرى عبد الملك پسر مروان جاى پدر را گرفته و امارت و سلطنت را مدّعى و متصدى مىبوده ليكن بتعبير جلال الدين سيوطى در تاريخ الخلفاء ، و برخى ديگر از علماء تسنّن ، خلافت او به صحت نپيوسته مگر از سال هفتاد و سه ( 73 ) كه ابن زبير را كشته است . عين عبارت سيوطى چنين است : « . . لم تصحّ خلافته و بقى متغلَّبا على مصر و الشّام ثمّ غلب على العراق و ما والاها إلى ان قتل ابن الزّبير ، سنة ثلاث و سبعين ، فصحّت خلافته من يومئذ ! و استوثق له الامر » در سال هفتاد و سه ( 73 ) حجّاج بن يوسف به فرمان عبد الملك براى اين كه كار عبد الله زبير را يكسره كند به مكَّه رفته و كعبه را خراب كرده و در سال هفتاد و چهار ( 74 ) به مدينه رفته و با اهل مدينه به سختى و خشونت رفتار نموده و باقى ماندگان از صحابه را كه در مدينه مىبوده‌اند نخست مورد استخفاف و اهانت قرار داده و ايشان را خوار و ذليل داشته و بدين منظور بزرگانى مانند جابر بن عبد الله انصارى و سهل بن سعد ساعدى و انس بن مالك را بر گردنها و دستهايشان مهر نهاده ! ( شايد ، باصطلاح ، داغ گذاشته كه بندگى و بردگى را نشان باشد ! ) سيوطى ( تاريخ الخلفاء - صفحه 317 ) اين مضمون را نوشته است : « روزى ، يكى از دوستان عبد الملك به شانهء او دست زد و گفت : « اتّق الله فى أمّة محمّد اذا ملكتهم » عبد الملك گفت : از اين شوخى درگذر ، من كجا و مقامى به اين بزرگى كجا ! ؟ باز آن مرد گفت : « اتّق الله فى أمرهم » .