ولَّيت ، ويحك ، امرا لست تحكمه
فاستغفر الله من فعل امرئ زان
فما سمعت كما بلَّغت فى بشر
و لا كفعلك حقّا فعل انسان
آنگاه نامه را مهر بر نهاد و براى مروان فرستاد . مروان چون نامه را خواند سعدى را با نامهاى متضمن ابياتى چند كه از آن جمله است :
اعذر فانّك لو ابصرتها لجرت
منك الأماقى على امثال انسان
فسوف ياتيك شمس لا بعادلها
عند الخليفة انسان و لا جان
به نزد معاويه فرستاد . چون سعدى بر معاويه در آمد و معاويه جمال و كمال و فصاحت او را دريافت بوى دل باخت و به وعدهء بخشيدن مال و جاه و گرفتن زن ديگر براى اعرابى به تطميع وى پرداخت .
« اعرابى چون اين گونه سخنان از معاويه شنيد سخت ناراحت شد و فريادى از دل بركشيد و چون مردگان بر زمين افتاد . وقتى به هوش آمد ابياتى عاجزانه برخواند .
« معاويه گفت : تو اقرار كردى كه او را طلاق گفتهاى مروان هم او را طلاق داده ! اكنون اين زن هم از تو و هم از مروان جدا است و در كار خود آزاد و صاحب اختيار . من او را آزاد مىگذارم كه از ما سه تن : من ، مروان و تو ، هر كدام را مىخواهد برگزيند و به همسرى به پذيرد .
« آنگاه سعدى را گفت :
« آيا امير مؤمنان را ! با اين عزّ و شرف و مقام و قصرها مىخواهى يا مروان را با آن ستمگرى و زور گويى ! يا اين اعرابى را در گرسنگى و برهنگى و بينوايى ؟
« سعدى بسوى پسر عموى خود اشاره كرد و گفت :