« هان ! به خدا سوگند اگر معاويه مىدانست كه اهل كوفه را مناعت و امتناعى است هر گز جرأت نمىكرد حجر و اصحاب او را از ميان ايشان بگيرد و به شام ببرد و بكشد ليكن پسر « آكلة الاكباد » دانست كه مردى و مردمى از ميان رفته است .
هان ! به خدا سوگند آنان سران عرب بودند از لحاظ عزّ و مناعت و فقاهت .
چه خوب و به جا گفته است لبيد آنجا كه گفته است :
ذهب الَّذين يعاش فى اكنافهم
و بقيت فى خلف كجلد الأجرب
لا ينفعون و لا يرجّى خيرهم
و يعاب قائلهم و ان لم يشغب
« . . قتل حجر به سال پنجاه و يك هجرى بوده است » كشتن حجر به طورى نامترقب و ناگوار و ناپسند بوده كه حتّى شنيدن آن موجب مرگ بعضى شده است .
ابن اثير در حوادث سال پنجاه و سه ( 53 ) از كتاب الكامل ( جلد سيم - صفحه 245 ) اين مضمون را آورده است :
« و در سال پنجاه و سه ( 53 ) ربيع بن زياد حارثى كه از جانب زياد بن ابيه عامل خراسان بود بمرد و سبب مرگش اين شد كه از شنيدن قتل حجر بن عدىّ سخت به سخط در آمد و پس از يك هفته روز جمعه به مسجد رفت و مردم را گفت : من از زندگى سير شدهام پس دعايى مىكنم شما آمين بگوييد . آنگاه نماز جمعه بگزارد و دستها را بلند كرد و گفت :
« اللَّهمّ ان كان لي عندك خير فاقبضنى إليك عاجلا » مردم همه آمين گفتند . چون از مسجد بيرون شد در بيرون مسجد به زمين افتاد به خانه اش بردند و همان روز وفات يافت « 1 » .
هامش
« 1 » شايد مقبرهء منسوب به ربيع بن خثيم از اين ربيع باشد اگر معلوم گردد كه اين ربيع در آن وقت در اين حدود از خراسان بوده و كلمه خواجه كه به نام ربيع افزوده شد اين احتمال را تاييد مىكند چه اطلاق اين كلمه بر عمال و حكام و وزرا انسب است تا بر زهاد .