تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ادوار فقه ( فارسي ) — صفحة 191

مساهمون:

ص١٩١
« معاويه گفت : « آيا مرا به مردم و عشيرهء خود مىترسانى به خدا سوگند مىخواهم ترا بر مركوبى سركش و ناهموار سوار كنم و بسوى پسر ارطاة بازت گردانم تا آن چه خواهد در باره ات فرمان دهد و به انجام رساند . « سوده خاموش شد و آنگاه چنين گفت :
صلَّى الإله على روح تضمّنه قبر فاصبح فيه العدل مدفونا قد حالف الحقّ لا يبغى به ثمنا فصار بالحقّ و الأيمان مقرونا
« معاويه گفت : اين كه مىگويى كه بوده است ؟ « سوده پاسخ داد : علىّ بن ابى طالب . « معاويه گفت : « اثرى از علىّ ( ع ) بر تو نمىبينم ! « سوده گفت : « چرا . روزى در بارهء مردى كه از جانب او براى جبايت زكوات و جمع آورى صدقات مأمور بود و ميان ما و او اختلاف به همرسيد شكايت نزد على ( ع ) بر دم چون بر او در آمدم به نماز ايستاده بود از نماز منصرف شد و با مهربانى و خوشرويى مرا گفت : « آيا حاجتى دارى ؟ « من او را از چگونگى رفتار و كردار آن مرد آگاه ساختم . « علىّ گريست آنگاه دستها را بسوى بالا برداشت و گفت : خدايا من به آنان نگفته‌ام بر خلق تو ستم روا دارند و طاعت ترا ترك كنند . « پس از آن پاره‌اى از انبان ( پوست ) از گريبان بيرون كشيد و بر آن چنين نوشت :