« معاويه : آيا از او سخنى شنيدهاى ؟
« دارميّه : آرى به خدا سوگند كلام علىّ چنان بود كه دلهاى گرفته و تاريك به آن روشن مىشد و تيرگى دلها چنان بدان زدوده مىشد كه مس با زيت .
« معاويه : راست گفتى . اكنون بگو آيا ترا حاجتى است ؟
« دارميّه : صد شتر سرخ مىخواهم .
« معاويه : كه با آنها چه كنى ؟
« دارميّه : كودكان را با شير آنها غذا بدهم و بزرگان را به وسيلهء آنها زنده بدارم و كسب مكارم و مفاخر بكنم و ميان عشائر و قبائل به اصلاح پردازم .
« معاويه : اگر آن چه خواستى به تو بدهم من در دل تو جايگزين علىّ خواهم شد ؟
« دارميّه : سبحان الله ! بسيار كمتر از اين هم نه .
« معاويه : به خدا سوگند اگر علىّ زنده بود چيزى از آنها به تو نمىداد .
« دارميّه : آرى به خدا سوگند يك ذره از موى آنها را هم ، كه به مسلمين تعلَّق دارد ، به من نمىداد . »
ادوار فقه ( فارسي ) — صفحة 194
مساهمون: محمود الشهابي الخراساني
ص١٩٤