تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ادوار فقه ( فارسي ) — صفحة 190

مساهمون:

ص١٩٠
است . پس سپاهيان را قائد باش و با تيغ سر فشان و نيزهء جانستان مردانه و دلاورانه پيشاپيش پرچم امام بتاز ) « سوده گفت : سر برفت و دم ، بريده شد پس آن چه را از ميان رفته و فراموش شده ياد آور مشو و بازگو مكن . « معاويه گفت : « هيهات ! موقف و مقامى مانند مقام برادر تو از ياد نمىرود ! ! « سوده گفت : « راست مىگويى برادر من مقامى نهان و مكانى پست نداشت و خوار نبود بلكه چنان بود كه خنساء در بارهء برادر خود گفته است :
و انّ صخرا لتأتمّ الهداة به كانّه علم فى رأسه نار
پس از آن گفت : ترا به خدا سوگند مىدهم كه اين گونه سخنان به ميان نياورى و مرا معاف دارى . « معاويه گفت : بسيار خوب . اكنون بگو چه مىخواهى و چه حاجت دارى ؟ « سوده گفت : « تو امروز زمام دار امور امّت و حكمروا بر شئون ملَّتى و نسبت به حقوق واجبهء ما مسئول خدا هستى پيوسته كسانى را بسوى ما گسيل مىدارى كه عزّ تو را افزون كنند و سلطنت ترا گسترده سازند و بر شوكت تو بيفزايند . اينان ما را مانند خوشه درو مىكنند و آنگاه هم چون گاو ، ما را پامال و لگدكوب مىسازند . پست و خسيس بما مىدهند و شريف و جليل از ما مىخواهند . « اين پسر ارطاة است كه به بلاد من آمده مردان مرا كشته و مال مرا گرفته است اگر طاعت نبود ما را عزّت و مناعت ، برجا و موجود است . پس او را از كار برادر تا سياست گزاريم يا بر جايش گذار و به كارش گمار تا ترا بشناسيم .