تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ادوار فقه ( فارسي ) — صفحة 173

مساهمون:

ص١٧٣
« يك شب كه از نزد معاويه برگشته بود از خوردن شام خوددارى كرد و اندوهناك بود ساعتى او را بدين حال گذاشتم و چنان پنداشتم كه در ما ، يا كارهاى ما ، چيزى به همرسيده كه او را بدين حال در آورده است پس از آن پرسيدم چرا امشب بدينسان اندوهناك مىنمايى ؟ گفت : « پسرم من از نزد خبيثترين مردم آمده‌ام ! « گفتم : كيست آن كس ؟ « گفت : هنگامى كه با معاويه خلوت كرده بوديم بوى گفتم : « تو به آن چه مىخواسته‌اى رسيده‌اى اكنون اى امير مؤمنان چه خوب است كه به عدل و دادگرايى و خير و نيكى را پيش گيرى . عمرت زياد است و پير شده‌اى پس اگر به برادران خود از بنى هاشم نگرى و از باب صلهء رحم در آيى زيانى بر تو وارد نخواهد شد و ترسى از آنان در ميان نيست . « معاويه گفت : « هيهات هيهات ! اخو تيم سلطنت يافت و عدالت كرد و آن چه بايد به جا آورد پس به خدا سوگند هنوز چيزى از رفتن او نگذشته بود كه نامش از ميان رفت جز اين كه گوينده‌اى بگويد : ابو بكر . « پس از آن اخو عدى به سلطنت رسيد ده سال كوشش و كار كرد به خدا سوگند به نابودى او نامش نابود شد جز اين كه گوينده‌اى بگويد : عمر . « از آن پس برادر ما عثمان نوبه يافت پس مردى كه در نسب مانند نداشت سلطان شد و آن چه بايد بكند كرد به خدا سوگند كه چون در گذشت نام او و آن چه بر او وارد شده بود فراموش شد . ليكن اخو هاشم در هر روز پنج بار به نامش بانك و فرياد بر آورده و گفته مىشود اشهد انّ محمّدا رسول الله » پس اى مادر مرده با اين وضع چه كارى جز رفتن به گور و مدفون شدن ما بر جا مىماند »