تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ادوار فقه ( فارسي ) — صفحة 172

مساهمون:

ص١٧٢
« معاويه گفت : آرى تو خود ، امير مؤمنان را نظير و مانندى و در سختيها و گرفتاريهايش يار و معين و تو دوّمين ولىّ عهد او هستى ! آنگاه او را وليعهد يزيد قرار داد و به اين حيله و نيرنگ آرام و خاموشش ساخت و به مدينه اش باز گرداند ليكن چون كار بيعت يزيد به سامان رسيد و نيرو يافت مروان را از حكومت مدينه معزول و برادرزادهء خود ، وليد بن عتبة بن ابو سفيان را به جاى وى منصوب داشت و بدين گونه مروان را فريب داد و عهد خويش را ، نسبت به وليعهدى او از يزيد ناديده انگاشت و وفاء به آن را پشت سر انداخت » . قصهء زير كه مسعودى در « مروج الذهب » ( جلد دوم ص 341 ) آورده حدّ ديندارى معاويه و عقيدهء او را در بارهء خلافت و امور فقهى و دينى و هم نظر او را نسبت به وليعهدى يزيد خوب روشن مىسازد ترجمهء آن چه مسعودى ( در ذيل ترجمهء حال مأمون خليفه عباسى ) گفته كه بطور خلاصه چنين است : « در سال دويست و دوازده 212 به فرمان مأمون ، منادى ندا داد : از هر كسى كه معاويه را به نيكى ياد كند يا او را بر يكى از اصحاب و ياران پيغمبر ( ص ) مقدّم دارد ذمّه ، برى است و حمايت ما از او به دور . . « 1 » « در پيرامن اين كه اين فرمان را چه سبب شده گفته فراوانست : از آن جمله اين كه برخى از نديمان مأمون حديثى از مطرف بن مغيرة بن شعبهء ثقفى براى وى گفته است - اين خبر را زبير بن بكَّار هم در كتاب خود معروف به « الموفّقيات » كه براى « موفّق » خليفه عباسى تصنيف كرده آورده و گفته است : « از مدائنى شنيدم كه مىگفت : مطرف پسر مغيرة بن شعبه گفت : با پدرم مغيره نزد معاويه رفتيم . پدرم پيش معاويه مىرفت و با او به گفتگو مىپرداخت و چون باز مىگشت از معاويه تعريف مىكرد و عقل او را مىستود و از آن چه از او مىديد اظهار شگفتى مىنمود .
هامش
« 1 » طبرى هم اين قسمت را آورده است .