تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ادوار فقه ( فارسي ) — صفحة 101

مساهمون:

ص١٠١
« بأبي أنت و امّى ما أوصلك و احلمك و اكرمك . و الله امّا هذه ففى النّفس منها شيء ! ! « عبّاس گفته است در اين هنگام وى را گفتم : « ويلك ! تشهّد شهادة الحقّ قبل ، و الله ، ان يضرب عنقك . چون اين را از من بشنيد فتشهّد . . » خلاصهء ترجمه اين كه : از عباس عمّ پيغمبر ( ص ) نقل شده كه گفته است : چون با ابو سفيان به حضور پيغمبر ( ص ) رسيديم و بر او وارد شديم به ابو سفيان گفت : واى بر تو ! آيا آن هنگام نرسيده كه بدانى جز خداى يكتا ، خدايى نيست ؟ ابو سفيان گفت : پدر و مادرم ترا به فدا باد ! چه اندازه صله رحم مىكنى و بردبارى و كرم دارى . چرا . گمان مىكنم اگر خدايى ديگر جز خدا مىبود من چنين بىچاره و درمانده نمىشدم . باز پيغمبر ( ص ) گفت : آيا آن زمان نيامده كه بدانى من پيغمبر خدا هستم ؟ در پاسخ گفت : پدر و مادرم ترا به فدا باد ! صلهء رحم و بردبارى و كرم تو بسيار و شگفت انگيز است . ليكن در اين باره مرا دل ، صافى و خاطر پاك نيست ( به آن اعتقاد ندارم ) . عبّاس گفته است : پس من وى را گفتم : واى بر تو پيش از اين كه ، به خدا سوگند ، گردنت زده شود شهادت بر زبان ران . پس خواه نخواه و با اكراه شهادت بر زبان راند و از كشته شدن رهايى يافت . هنگام رحلت پيغمبر ( ص ) كه تقريبا سه سال پس از قضيهء بالا رخ داده ابو سفيان براى اين كه ميان مسلمين اختلاف ايجاد كند و اسلام را ضعيف و ، به گمان سست و فاسد خويش ، آن را نابود سازد وقتى از قضيهء « سقيفه » ، كه در نبودن او در مدينه پيش