حكماست ايراد مىنمايم ، و چون بر فوايد بىنظير محتوى و مشتمل است بهسبب طول قصّه ناظر اين كتاب را از بركات محروم نمىكنم .
[ قصه بلوهر و يوذاسف ]
ابن بابويه عليه الرحمه در كتاب اكمال الدين و اتمام النعمه به سند خود از محمّد بن زكريّا روايت كرده است كه : پادشاهى بود در ممالك هندوستان با لشكر فراوان و مملكت وسيع ، و مهابت عظيم از او در نفوس رعيّت قرار گرفته بود ، و پيوسته بر دشمنان ظفر مىيافت ، و با اين حال حرص عظيم داشت در شهوتها و لذّتهاى دنيا و لهو و لعب ، و از متابعت هواهاى نفسانى دقيقهاى فرونمىگذاشت ، و محبوبتر و خيرخواهترين مردم نزد او كسى بود كه او را بر اعمال ناشايسته ستايش مىنمود ، و قبايح او را در نظر او زينت مىداد ، و دشمنترين مردم نزد او كسى بود كه او را به ترك آنها امر مىكرد .
و او در ابتداى جوانى به سلطنت رسيده بود ، و صاحب رأى اصيل و زبان بليغ بود ، و در تدبير امور رعيّت و ضبط احوال ايشان به غايت عارف بود ، چون مردم او را به اين اوصاف شناخته بودند ، لاجرم همگى منقاد او بودند ، و هر سركشى و رامى او را خاضع و مطيع بود ، و براى او جمع بود مستى جوانى و مستى سلطنت ، و جهانبانى ، و بىهوشى شهوت ، و خودبينى ، و ظفر يافتن او بر دشمنان ، و اطاعت و فرمانبردارى اهل مملكتش موجب طغيان و زيادتى آن مستيها گرديده بود ، پس تكبّر و تطاول مىنمود ، و مردمان را حقير مىشمرد ، و بهسبب وفور مدح و ستايش مردم اعتمادش بر تمامى عقل و رأى خود زياده مىشد ، و او را همّتى و مقصودى به غير از دنيا نبود ، و به آسانى او را ميسّر مىشد آنچه را مىطلبيد و مىخواست از دنيا .
و ليكن فرزند پسر نداشت ، و جميع فرزندان او دختر بودند ، و پيش از پادشاهى او امر دين در مملكت او شيوع تمام داشت ، و اهل دين بسيار بودند ، پس شيطان