تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه رسائل اعتقادى ( فارسى ) — صفحة 210

مساهمون:

ص٢١٠
خواستند از آن حضرت بيعت از براى آن ملعون بگيرند ، و اگر ابا نمايد او را به قتل آورند ، حضرت ارادهء هجرت بسوى مكهء معظمه نمود ، و شب به نزد قبر جد بزرگوار خود سيد انبياء آمد كه آن حضرت را وداع كند ، نورى از قبر مقدس ساطع گرديد و به استقبال آن حضرت آمد . پس به نزديك ضريح مقدّس آمد و نماز بسيار كرد ، و بعد از نماز گفت : پروردگارا اين قبر پيغمبر تو است و من فرزند پيغمبر توام ، و مرا امرى عارض شده كه تو بهتر مىدانى ، و مىخواهم مردم را امر كنم به نيكيها و نهى كنم از بديها ، و كفر و ضلالت بنى اميّه را از ميان خلق بر طرف كنم ، خداوندا آنچه خير من در آن است و به رضاى تو و خشنودى پيغمبر تو مقرون است به پيش من آور . و در آن حالت آن حضرت را خواب ربود و ديد كه حضرت رسالت - صلى الله عليه و آله - با گروهى عظيم از ملائكه كه در پيش روى و جانب چپ آن حضرت بودند آمدند و جگر گوشهء خود را در بر گرفت و ميان دو ديده‌اش را بوسيد و فرمود كه اى حبيب من گويا مىبينم كه در اين زودى تو را ذبح كنند و در خون خود بگردى در زمين كرب و بلا در ميان گروهى از امّت من ، و تو تشنه باشى و تو را آب ندهند ، و با لب تشنه و بدن خسته تو را شهيد كنند ، و با آن حال امّيد به شفاعت من داشته باشند ، هرگز شفاعت من به ايشان نرسد در قيامت . اى حبيب دل من حسين ، برادر و پدر و مادر تو آمده‌اند و مشتاق لقاى جانفزاى تواند ، و تو را در بهشت درجه‌اى چند هست كه به آن درجه‌ها نمىرسى مگر به شهادت . پس سيّد شهداء گفت : يا جدّاه نمىخواهم به دنيا برگردم و از جور اهل شقاق به تنگ آمده‌ام ، مرا با خود به قبر شريف خود ببر . حضرت رسول فرمود : البته بايد به دنيا برگردى تا به سعادت شهادت فائز گردى و ثوابهاى غير متناهى در يا بى ، و حجّت خدا بر خلق تمام كنى ، و تو و پدر تو و عمّ تو و عمّ پدر تو در قيامت با يكديگر محشور خواهيد شد بسوى اعلا درجات بهشت « 20 » .
هامش
( 20 ) . بحار الانوار ج 44 / 312 - 313 .