خاطر ودر اين امر ، ناچار است از رجوع به صوب مبدأ ، پس سر را در حركت رابعه به طرف دل فرود آورند وبه كلمهء « اللَّه » - مستثنى از حكم سابق - قايل گردند « 1 » تا در دل مستقر شود وتصديق واذعان كه عين ايمان است ، حاصل آيد وبدين ملكه ، زبان دل بدان گويا شود وتردّد وتزلزل برطرف گردد وجهت تتميم سير مذكور ، سر را تا « 2 » محاذاة ناف برند وباز ابتداى ذكر كنند ؛ چنانچه گفته شد .
سيوم « 3 » خفى وبه دل گفتن . يعنى چنان توجّه نمايد « 4 » به جانب دل « 5 » وطرف سينه از چپ و « 6 » در خاطر گذرانند ، كه گوييا تمامى حروف آن مؤلّف از دل مىآيد وزبان باطن ، آن را مىسرايد ودر اين چند حكمت است :
يكى آن كه مانع حبس نَفَس وتوجّه تام نگردد . « 7 »
ديگرى آن كه از شايبهء سمعه وريا كه مبطل ومحبط اعمالاند محفوظ بود وبه أدب أقرب .
ديگرى آن كه بدين ممارثت ، دلْ تصقيل يابد وپرتوى از أنوار هدايت الهى بر وى تابد وبه ملاحظهء أنوار نامتناهى ، بينا شود . پس سريان آن أنوار ، منافذ گوش هوش أو را چنان بگشايد كه بىتكلّف ، به الهامات ربّانى ، شنوا گردد واين هنگام استيلاى حرارت شوق وطلب وذوق غلبهء ذكر ، فضلات رطوبات دل را به وجه مناسب بگدازد وهوايى « 8 » لطيف در تجويفات دل ، جاى يابد ومُهر خموشى از أفواه دل برخيزد وبر مقتضاى توجّه ذاكر ، به ذكر حضرت قادر ، گويا شود وعلامت اين حال ، آن بود كه از جانب دل وى صدايى « 9 » همچو ازير مرجل ويا نغمهء كبوتر ، استماع افتد وگاه بود كه اين حالت ، بعضي را به واسطهء پاكى فطرت وتمامى قابليّت أزلي به محض نظر عنايت لم يزلى در بدايت شباب « 10 » وبعد طفوليت ، بىسابقهء عملي
هامش
( 1 ) . ف : گرداند .
( 2 ) . ف : به .
( 3 ) . ف : سيم .
( 4 ) . ف : نمايند .
( 5 ) . ف : + / به .
( 6 ) . م : - و .
( 7 ) . ف : + / و .
( 8 ) . ف : هواي .
( 9 ) . م : صداى .
( 10 ) . م : شياب .