ديگرى آن كه ممدّ ومعين قوّه است ؛ چه در جملهء أموري كه در آن محتاج به قوّت وزورى باشند - مثل كمان كشيدن وكشتى گرفتن وسنگهاى گران برداشتن وأمثال اينها - ما دام كه حبس نَفَس نكنند « 1 » صورت نبندد .
وديگرى آن كه غرض ذاكر ، توجّه تام است « 2 » به جانب « 3 » مبدأ فيّاض وعالِم راز وآن « 4 » به دم گرفتن حاصل گردد .
وديگرى آن كه به حبس نَفَس شش گرم شود « 5 » وبه مجاورت حرارت آن به دل رسد ومدد تحريك حرارت غريزي گردد ومنتج رفع تكاهل وتكاسل وتغافل شود وشوق طلب واهتزاز والتذاذ در صاحب پديد آيد .
ديگرى آن كه از تصاعد بخار گرم به دماغ ، رطوبات فاضلهء دماغى ، نضجى نيكو يابد ومثمر ديدن صور ملايمه وانگيختن أفكار صالحه گردد .
ديگرى آن كه أصحاب توهّم كه صور اشيا را جهت حصول نيكى به وجه نيك وجهت صدور بدى به وجه بد توهّم مىكنند ، تا حبس نفَس نكنند ، « 6 » تأثيرى كه مطلوب ايشان است ، ظاهر نشود « 7 » ودر ميان جماعت نقشبنديه ، اين سخن هست كه چون عداوتى از شخصي فهمند ، مىگويند كه حبس نفَس كنيم وأو را دفع سازيم .
دوم چهار ضرب گفتن وآن چنان بود كه مربّع نشينند « 8 » وبعد از آن كه سر را تا محاذاة ناف فروبرده باشند ، از آنجا راست به بالا برند ، چندان كه مهرهء گردن با پشت راست شود واين يك ضرب بود . پس كرّت ديگر به طرف راست فرو آورند « 9 » تا محاذاة جگر بلكه قريب به محاذاة ناف واين ضرب دوم . « 10 » بود پس سر را باز برآورند چندان كه « 11 » باز گردن با پشت راست شود واين ضرب سيوم « 12 » است . پس سر
هامش
( 1 ) . ف : نكند .
( 2 ) . ف : - است .
( 3 ) . ف : - جانب .
( 4 ) . ف : - وآن .
( 5 ) . ف : گردد .
( 6 ) . ف : نكند .
( 7 ) . م : نفود .
( 8 ) . ف : بنشينند .
( 9 ) . ف : فرود آوردند .
( 10 ) . ف : دويم .
( 11 ) . ف : با .
( 12 ) . ف : سيم .