بر آستان شهى سر نهادم از سرِ صدق * كه درگَهَش ز شَرَف قبلهء قبايل شد
أمير وسرور مردان ، علىّ عالي قدر * كه عقل پى به كمالش نبرد وراجل شد
شهنشهى كه در اجراى شرع احكامش * حديثاو ز همه ، قاطع دلايل شد
شد « إنمّا » ز سما در ولايتش منزل * چو « هل أتى » كه ز بهر عطاش نازل شد
شكست قدر سپهر از علوّ منزلتش * پىِ شكستن بت ، چون نبيش حامل شد
به ضرب دست ولايت چو در ز خيبر كَند * فلك ، شاكر آن ساعد وأنامل شد
خلافتش چو به روز غدير يافت قرار * دعاوى همهء أهل خلاف ، باطل شد
شرارهء غضبش تا نسوزد اعدا را * زلال مرحمتش در ميانه حايل شد
نهال دوستيش بر سرى كه سايه فكَند * ز صفحهء دل أو مهرِ غير ، زايل شد
به راه عترت أو هر كه جان نثار نكرد * ز جهل ، در طلب جاه خويش ، كاهل شد
ز بحر فيض وعطايش كسى كه لب تَر كرد * محيط دانش ومستجمع فضايل شد