سلطنت يابد در اين ملك بدن * غالب آيد سرّ ، بر عقل حَسَن
نور عقل از نور سرّ ويران شود * همچو نور مَه سوى مهرى رود
نور عشق آتش برافروزد چنان * كه بسوزد ستر عقل كاردان
منهتك گردد در آن دَم ، ستر عقل * منطمس گردد حروف عقل ونقل
بعد از آن ، يأبى حقيقت را به جان * آن زمان باشى محقّق در جهان
اين مقامِ مستى است ووجد وحال * هر كسى در خورد خود بيند جمال
تا نگردى مستعدّ وصل ، باز * كي توانى فهم كرد اين نوع راز
هر كسى در خورد استعداد خويش * يافتند از نو بقايى بيش بيش
بود ما هي طالب بحر مجيد * باز مىزد نعرهء « هل من مزيد ؟ »
أو نهنگى بود بحر آشام باز * زآن همى گفتى : زيادت كن تو راز
گفت كه : « زدني بياناً » يا أمير * غرقه گردانم در آن بحر كبير
ميراث حديث شيعه — صفحة 239
مساهمون: مهدى مهريزى
ص٢٣٩