گفت كه : « زدني بياناً » يا أمير * رحم كن بر حال من ، دستم بگير
فقال علي - عليه الصلاة والسلام - : « تَهَتُّكُ السِّترِ لِغَلَبَةِ السرِّ » . « 1 »
- وفي رواية : عند غلبة السّر - فقال كميل بن زياد : زِدْني فيه بياناً . « 2 »
گفت شاه أوليا ، بحر يقين * كامل دانا ، أمير المؤمنين
كي توان معنى اين اسرار ژرف * با تو گفتن در بيان صوت وحرف ؟
گرچه سرّت بر حقيقت ، طالب است * كه بيابد در حقيقت آنچه هست
در وجود آن شكى نبوَد ، ولى * دارد أو ضعفي عجب از غلغلى
عقل بر پوشيدن آن قادر است * زآن كه بر سرّ تو عقلت ساتر است
دل نهان دارد همه اسرار را * تا نيايد ره بدو اغيار را
تو نهاى صاحبحقيقت آن زمان * ليك باشى عالم عارف عيان
آن زمان كه سرّ قوى گردد تو را * عقل را حاكم شوَد سرّ ، بر ملا
هامش
( 1 ) . ع : « هتك السِّتْر عند غلبة السِّر » . جا : « هتك . . . » .
( 2 ) . ع : زدني .