سرودن اين منظومه برانگيخته ، گويد :
غرّهء ماه محرّم چون رسيد * اين غم جانسوز مىآيد پديد
در دل من آتشى پيدا شود * جان ز غم سرگشته وشيدا شود
بي قرار وصبر باشم روز وشب * نى مرا باشد نشاط ونى طرب
بود هر سال اين چنين أحوال من * ليك دولت يافتم امسال ، من
يك شبى بودم ز شبها بي قرار * ناله مىكردم ز دل ، وز شوق يار
در محرّمْ پنجم اين ماه بود * دولتي در خواب ناگه رو نمود
بودم اندر خواب ومىديدم عيان * وادى بي حدّ وپايان در جهان
بود صحرايى فراخ از حد ، بسى * اندر آن صحرا پريشان هر كسى
گرد بسيار وخلايق بىشمار * هر طرف افغان كنان خلق ، آشكار
چون بديدم راه [ را ] باشد ثواب * آمد آوازى به گوشم بس صواب