در مزاج جهان وفايى نيست * دور أيام را بقايى نيست
نكنى تكيه بر بناى زمان * كه از آن سستتر بنايى نيست
دهر ويرانهايست مسكن بوم * اثرى در وى از همايى نيست
نيست گنجى در اين خرابآباد * كه در أو خوف اژدهايى نيست
اعتنا بر أساس دهر مكن * كه سزاوار اعتنايى نيست
إلى أن يقول :
اى دريغا كه در همه عالم * فارغ از قيد ماسوائى نيست
غير بگلربگى كه ظل خداست * در جهان سايهء خدايى نيست
بندگان حسين خان كه چو أو * خان ذوالمجد والعلائي نيست
آن كه از دنبلى به سطوت أو * صاحب الجيش واللوائى نيست
إلى أن يقول وهو آخر القصيدة :
رهنمايم عليست در دو جهان * جز ويم هيچ رهنمايى نيست
جز ولأي على كه كيش من است * در ضميرم دگر ولايى نيست
همه حقّ است آنچه مىگويم * در مقالاتم افترايى نيست
بىوفايى نبينى از گردون * گرچه در طبع آن وفايى نيست
در جهان دايم البقا باشى * گرچه أيام را بقايى نيست
دور گردون [ به مدعاى تو باد ] * كه از اين خوبتر دعايى نيست
ومن كلامه أيضاً ، غزل عرفانيّ بلغة التركي لا يخلو عن اللطف الشعري والحسّ الشديد الحديد ، حيثُ يقول :
گُلده نه حسن وار پرى حسن اودور كه سنده * واربلبلن عشق يوخ گله عشق اودور كه سنده وار
كَلْدى بهار حاله كَلْ گور نجه وصف يار ابدور * هرنه گُلّ وگياه كب لاله ونسترنده وار