جزئى سالب
( - سالبهء جزئيه ) .
« و چهارم آن است كه حكم بر برخى كرده باشد به نفى و نيستى ، چنان كه گوئى نيست برخى مردم دبير . و اين را جزوى سالب خوانند و سوروى لفظ نيست برخى بود . و ورا سورى ديگرست ، و وى لفظ نه همه است و لفظ نه هرچه و نه هر » ( دانشنامه ، 41 ) .
جزئى موجب
( - موجبهء جزئيه ) .
« و سيوم آن است كه حكم بر برخى كرده باشند به اثبات و هستى ، چنان كه گوئى برخى مردم دبير است . و اين را جزوى موجب خوانند . و سوروى لفظ برخى بود » ( دانشنامه ، 40 ) .
جزئيّه
قضيهاى كه در آن حكم بر برخى از افراد موضوع شده باشد . و سور آن لفظ « بعض » و « بعضى » و « برخى » و « پارهاى » و نظاير آن است . مانند « بعضى مردم كاتب هستند » « برخى مردمان خوشبخت نيستند » ( - / كليه ) « و اگر كمّيّت مذكور بود قضيه را محصوره خوانند و آن دو گونه بود : يا حكم بر همهء اشخاص موضوع بود يا بر بعضى . و اول را كليه خوانند و دوم را جزويه » ( اساس ، ص 83 ) .
جزئيهء سالبه
( - سالبهء جزئيه ) .
« و جزويهء سالبه چنان كه بعضى مردمان كاتب نيستند ، يا همهء مردمان كاتب نيستند ، يا نه هر مردى كاتب است » ( اساس ، 83 ) .
جزئيّهء موجبه
( - موجبهء جزئيه ) .
« و جزويهء موجبه چنان كه بعضى مردمان كاتباند » ( اساس ، 83 ) .
جزم
اعتقاد به چيزى با اعتقاد به بطلان نقيض آن .
جمع
( - اجتماع ) .
جمله
( - مركب تام ، ص 222 ) « و بدان كه مركب تام باشد اگر افادت نسبتى كند كه يصحّ السكوت عليه ، و آن را جمله و كلام خوانند ، و ناقص باشد اگر افادت چنين نسبتى نكند » ( درّة ، ص 25 ) .