مثلا در جامعهشناسى كه علمى توصيفى است ، جامعههاى انسانى همچنانكه هست توصيف مىشود . چنان كه مىگوئيم : در فلان جامعه آمار ساليانهء قتل يا سرقت يا طلاق يا تقلّب چه اندازه است . يا صدى چند افراد باسواد هستند و صدى چند بىسواد . . . اما در علم اخلاق مىگوئيم از قتل يا سرقت يا تقلّب يا ظلم بايد اجتناب كرد . و جامعهء ايدهآل آن است كه اثرى از اين رذائل در آن نباشد ، و بىسوادى را در جامعه بايد از بين برد و هكذا . . .
پس جامعهشناس با جامعهء موجود واقعى سروكار دارد ، و عالم اخلاق با جامعهء مطلوب و ايدهآل .
علوم دستورى را علوم ارزشى ( يا علوم تقديرى ) نيز مىنامند . زيرا در هريك از آنها عالم خود را با دو گونه ارزش مواجه مىيابد .
در منطق با حقّ و باطل ( - صواب و خطا - درست و نادرست - صحيح و غلط ) .
در اخلاق با خير و شرّ ، و فضيلت و رذيلت يعنى پسنديده و ناپسنديده .
در زيباشناسى با زشت و زيبا .
منفصلهء حقيقيه
( - قضيهء شرطيهء منفصلهء حقيقيه ) .
منفصلهء مانعة الجمع
( - قضيهء شرطيهء منفصلهء مانعة الجمع ) .
منفصلهء مانعة الخلوّ
( - قضيهء منفصلهء مانعة الخلوّ ) .
منوّع
نوعكننده . نوع سازنده ، نوعساز .
« و چون آن لاحق [ يعنى فصل ] با جنس مضاف شود ، مجموع نوعى محصّل گردد .
پس آن لاحق ، محصّل و منوّع جنس بود » ( اساس ، ص 430 ) .
موادّ قياس
موادّ قياس يعنى مطالبى كه محتواى صغرى و كبرى را تشكيل مىدهد .
اعتبار قياس يكى به صورت و فرم قياس است . و از اين حيث قياسى معتبر است كه از ضروب منتج اشكال باشد . و ديگر به مادّه و محتواى قياس . به تعبير ديگر استوارى و صحّت و اعتبار قياس هم به صحّت صورت وابسته است و هم به صحّت مادّه . همچنانكه عمارت در صورتى مستحكم و استوار خواهد بود كه هم مادهاى شايسته در آن به كار رود ، و هم صورتى متناسب و درست و مطابق اصول فنّى بدان داده شود .