يا جيوه است .
هرگاه از ماهيت يك امر كلى سؤال شود جواب حد تام است ؟ مثلا چون بپرسند الكل چيست ؟ يا جيوه چيست ؟ جواب تعريف جامع و مانع آنها است با ذكر همهء ذاتيات آنها .
اما وقتى از امور متعدد مختلف الحقيقه سؤال مىشود بايد تمام ذاتيات مشترك بين آنها در جواب بيايد و آن جنس است .
مثلا چون بپرسند مثلث و بيضى و دايره چيستند ، آنچه شايستگى جواب دارد ، آن است كه دالّ بر تمام ماهيت مشترك بين آنها باشد ، و آن شكل است .
مقوّم
قوامدهنده ، قوامبخش ، تشكيلدهنده .
« و فصل به اضافت با نوع مقوّم باشد ، چه ذاتى است او را و داخل در ماهيت او .
مانند ناطق انسان را » ( اساس ، ص 30 ) .
ملزوم
آنچه چيزى از آن لازم آيد ، و به عبارت ديگر آنچه شرط چيز ديگر باشد . مثلا در اين قضيهء شرطيه كه « اگر كسى مبتلا به حصبه باشد ، تبدار است » مقدم را ملزوم مىنامند و تالى را لازم . چه تب داشتن لازم حصبه است ، و حصبه داشتن ملزوم تب ( - / لازم ) .
« و مقدم را در موجبهء لزومى ملزوم خوانند و تالى را لازم » ( درّة ، ص 90 ) .
ملك
( - جده ) .
ملكه
1 - وجود يك وصف براى موضوعى كه از شأن آن اتصاف به آن وصف باشد .
مانند بينائى و شنوائى براى حيوان بينا و شنوا ( - / عدم ) .
( - ملكه و عدم ، ص 71 )
2 - كيفيت نفسانى كه ثابت و راسخ شده باشد . مانند شجاعت و جبن و امثال آن .
( - / حال ) « و آنچه بطىء الزوال بود چون علوم و فضايل و رذايل و كينه و مانند آن ، آن را ملكات خوانند » ( اساس ، ص 44 ) .
« و ملكه هيأتى نفسانى بود كه موجب صدور فعلى يا انفعالى شود بىرويّتى . و مباينت ميان حال و ملكه به عوارض بود . و حال آن هيأتى بود كه عارض شود و هنوز راسخ نشده باشد و چون راسخ گردد ملكه باشد . پس نسبت حال با ملكه چون نسبت طفل بود با مرد » ( اساس ، ص 44 ) ، « اين تصرف را كه مردم در معانى كنند بر وجهى كه مؤدّى بود به مطلبى كه خواهد ، چون