2 - امر عرضى كه جدا شدنش از شىء ممكن باشد ، جداشدنى ، جدائىپذير ، قابل جدا شدن ( - / لازم ) .
« و گاه بود كه موصوف به صفتى لازم يا مفارق بگيرند و آن را با آن صفت بهم بجاى لفظى مفرد استعمال كنند ، مانند متحرك كه مفهومش ذو حركت است . . . » ( اساس ، ص 88 ) .
مفرد
( - لفظ مفرد ) .
مقصول
( - قياس مركب ) .
« و قياس مركب موصول بود يا مفصول . . . و مفصول آن بود كه نتايج محذوف باشد » ( اساس ، ص 295 ) .
مفهوم
تصور ، محتويات يك تصور .
مفهوم و تصور يكى است ، و از لحاظ اينكه معنيى است كه از لفظ فهميده مىشود مفهوم نام دارد ، و از لحاظ اينكه صورتى ذهنى است تصور . مفهوم معمولا در برابر مصداق به كار مىرود .
« لفظ كلى مانند انسان مفهومى دارد محصّل كه قابل شركت و لا شركت است . و آن مفهوم اگر از لواحق مجرد بود ، نه عام بود و نه خاص » ( اساس ، ص 87 ) . « هر مفهومى كه هست يا او را اين عارض شود كه او معنيى است كه نفس تصور او مانع وقوع شركت نيست در آن چون حيوان ، و آن را كلى طبيعى خوانند ، و اين عارض را كلى منطقى . . . » ( درّة ، ص 26 ) . « مراد از اين عبارت نه آن است كه وجود داخل است در مفهوم جوهر ، چه مفهوم جوهر را جزو نيست چنان كه گفتيم و الا آن جنس عالى نبود » ( اساس ، ص 37 ) .
مقابل
آنچه با چيز ديگر تقابل داشته باشد .
( - تقابل ) .
مقبولات
سخنانى كه از بزرگان و حكما و پيشوايان دين نقل شده و معمولا مورد قبول واقع مىشود .
مورد استعمال مقبولات در خطابه است .
« و آن قضايائى بود كه از كسى كه به صدق او واثق باشند فراگيرند . چنان كه نصوص واضعان شرايع ، و اشارات ائمّهء دين » ( اساس ، ص 347 ) . « و اما مقبولات مقدماتى بود كه پذيرفته شوند از كسى فاضل و حكيم و استوار داشته باشند و نه