ضروريّهء ما دام الذّات
( - ص 172 )
ضروريّهء ما دام الوصف
( - ص 173 )
ضروريّهء مطلقه
( - ص 172 )
ضدّ
1 - آنچه با چيز ديگر به نحوى عناد داشته باشد كه اجتماع آن دو محال باشد ولى ارتفاع آن دو امكان داشته باشد . مانند فلز و شبه فلز ، و جامد و مايع . چه ممكن نيست كه چيزى مثلا هم جامد باشد هم مايع ، ولى ممكن است هيچ يك از آندو نباشد .
همچنين است اسب و انسان ، يا سنگ و گياه ، يا دايره و مربع . و اينكه مىگوئيم در قضيهء منفصلهء مانعة الجمع حكم به عناد بين دو ضد شده ، « ضد » به همين معنى است .
2 - عرضى كه نسبت به عرض همجنس خود نهايت بعد و جدائى را داشته باشد .
مانند سفيدى و سياهى ، غم و شادى ، شيرينى و تلخى . مثلا سفيدى و سياهى هردو از انواع رنگ هستند يعنى جنس هردو رنگ است ولى بين آنها نهايت بينونت و بعد و اختلاف است . عامهء مردم وقتى لفظ « ضد » را به كار مىبرند به همين معنى دوم است كه البته اخص از معنى نخستين است . ( - تضاد ، ص 64 و 70 )
« جوهر را ضد نبود و از شأن او بود كه محل اضداد بود . چه ضدّان دو عرض باشند از يك جنس كه ميان ايشان غايت دورى باشد و بر سبيل تعاقب در يك موضوع حلول كنند » ( اساس ، ص 38 ) .
ضمير
( - قياس ضمير ، ص 203 ) .