سلب شىء از نفس
چيزى را از خود سلب كردن و آن بداهة باطل است . مانند « انسان انسان نيست » .
( - / حمل شىء بر نفس ) .
سلب عموم
كلّيّت قضيه را نفى كردن مانند « نه هر انسانى كاتب باشد » ، « نه هركه به قامت مهتر ، به قيمت بهتر » . « و فرق بود ميان سلب عموم و ميان عموم سلب . اما عموم سلب مقتضاى صيغت سالبه باشد . و اما سلب عموم دلالت كند بر آنكه ايجاب كاتب عام نيست بر همهء مردم » ( اساس ، ص 83 ) .
سلبى
منسوب به سلب ( - / ايجابى ) .
سوالب
جمع سالبه ، يعنى قضاياى سالبه .
سور
لفظى كه بر سر موضوع قضيه درمىآيد و كميت افراد موضوع را تعيين مىكند . مانند « هر » و « پارهاى » در « هر انسانى فانى است » « پارهاى آدميان پرهيزكارند » .
« و اما چون موضوع كلى بود از دو بيرون نبود . . . يا پيدا كرده بود چندى حكم و اين را محصوره خوانند . و لفظ پيداگر را سور خوانند » ( دانشنامه ، ص 40 ) . « و مكان سور به طبع نزديك موضوع بود . چنان كه مكان رابطه نزديك محمول باشد . چه سور تعيين مقدار محكوم عليه از موضوع فائده مىدهد . و چون در معنى بر محمول و موضوع حقيقى و رابطه چيزى زيادت نمىشود ، قضيه را به سبب سور رباعى نخوانند » ( اساس ، ص 84 ) .
سو فسطائى
آنكه در به كار بردن قياس سفسطى مداومت مىورزد ، اهل سفسطه ( - مغالط ، مغالطى ) .
( - سفسطه ) .
« پس متشبّه به برهانى را سوفسطائى خوانند ، و صناعت او را سفسطه » ( اساس ، ص 515 ) .