چكها ديگر ارزشى ندارد ؛ چرا كه هم شخص فرارى گرديده و هم اموالى به اسم او نمانده است . لطفاً اينجانب را به توجه مطالب فوق راهنمايى فرماييد .
( جواب ) : بسمه تعالى در فرض سؤال ، قاضى و ضابطان قضائى ضامن خسارت شما هستند . بايد با مراجعه به دادگاه انتظامى قضات پىگيرى كنيد .
سؤال 841 : پدر اينجانب شديداً مريض شد به نحوى كه مبتلا به جنون ادوارى شد كه براى همه عيادت كنندگان محسوس بود و بعد از تلاش بىدريغ همه فرزندان و بردن او به بيمارستانهاى مختلف ، حالش رو به بهبودى نهاد ، و لكن سفاهت او محرز بود . لذا اينجانب به جهت رعايت مسائل شرعى از يكى از مراجع بزرگ عصر ، به جهت تصرف در اموال پدر كه محتاج به اذن ولىّ و تعيين قيّم بود ، اجازه شرعى از آن بزرگوار گرفتم و ايشان هم شفاهاً با بيان ( با رعايت مصلحت ) اجازه شرعى به اينجانب دادند . بدون اطلاع ما جمعى از طمعكاران و كلاهبرداران از ضعف فكرى پدر بناى سوء استفاده مالى و معنوى گذاشتند كه در رأس اين كلاهبرداران دو وكيل بودند كه آنها نيز با همكارى طمعكاران خود را وكيل پدر قرار داده بودند و از اين طريق سوء استفادههاى زيادى از پدرمان كردند . با توجه به اين كه اينجانب همهى مراحل قانونى را طى كرده بودم ؛ ولى افراد دادگسترى خيانت نمودند . به حكم آيه لا يحب اللَّه الجهر بالسوء من القول الا من ظلم ، مطالبى را مبنى بر خيانت و دروغ و ظلم وكلاء و بعضى از افراد دادگسترى ، كتباً نوشته و به بسيارى از مراكز مهم دولتى و كشورى فرستاده و بين مسؤولين شهرستان ، و حتى در نماز جمعه شهرستان مربوطه پخش كردم . الف : آيا براى اينجانب جايز بود كه براى دفع ظلم ظالمين خاصه آن هم با آراء ظالمانه علناً اعلان فسق آنها را كنم ؟ ( با توجه به اين كه راه منحصر شد فقط به همين راه ) . ب : آيا جايز است كه اينجانب از باب تقاص ، اموال وكلاء و قضات نااهل را كه با آراء آنها مال پدرمان ضايع شد ، أخذ كنم ؟
ج : بعد از آنكه اينجانب اعلان فسق كردم ، قضات از دست اينجانب به عنوان نشر اكاذيب در دادسراى ويژه روحانيت شكايت كردهاند و در دادسرا قبل از اين كه اين قضات ادعاى خود را با بينه ثابت كنند به من گفتند كه شما نسبت به قانون مملكت بىحرمتى كردهاى ، در حالى كه اينجانب اصلًا نسبت به قانون بىحرمتى نكردم ، و تمامى مراحل را از راه قانون پيمودم ولى به نتيجهاى نرسيدم . حال آيا آنها مىتوانند
استفتائات ( 1382 ش ) ( فارسى ) — صفحة 304
مساهمون: الشيخ محمد علي الگرامي القمي
ص٣٠٤