( 122 )
دلسوزى براى يتيمان و بيوهزنان
اميرالمؤمنين عليه السلام زنى را ديد كه مشك آبى بر دوش مىكشد ، مشك را گرفت و تا منزل او برد و در ضمن از احوال او جويا شد .
زن گفت : علّى بن ابىطالب شوهرم را به بعضى مرزها فرستاد و او كشته شد و بچههاى يتيمى برايم باقى گذاشت و چون چيزى ندارم ناچار به خدمتكارى مردم مىروم .
اميرالمؤمنين عليه السلام برگشت و شب را با نگرانى و ناراحتى به سر برد و چون صبح شد زنبيلى از خوراكىها برداشت - شخصى گفت :
بدهيد من بردارم . حضرت فرمود : در روز قيامت چه كسى بار مرا برمىدارد ؟ - و به سوى خانهء آن زن آمد و در زد . زن گفت : كيست ؟
فرمود : من همان بنده ديروزى هستم كه مشك را حمل كردم ، در را باز كن كه چيزى براى بچّهها آوردهام .
گفت : خدا از تو راضى شود و بين من و علّى بن ابىطالب