( 121 )
دادخواهى يك زن در گرماى روز
اميرمؤمنان در وقت شدت گرما به خانه بازگشت . در آن هنگام زنى را مشاهده كرد كه در مقام دادخواهى ايستاده و مىگويد : شوهرم به من ستم كرده و مرا ترسانده است . او از حد گذشته وسوگند ياد كرده است كه مرا بزند .
حضرت فرمود : كنيز خدا صبر كن تا هوا خنك شود آن گاه اگر خدا بخواهد همراه تو مىآيم . زن گفت : خشم و عصبانيّت شوهرم بيشتر مىشود . حضرت سرش را پايين انداخت ، سپس بلند كرد در حالى كه مىفرمود : نه به خدا سوگند بايد حق مظلوم به صراحت گرفته شود ؛ خانهات كجا است ؟
حضرت به سوى منزل او رفت و بيرونِ در ايستاد و گفت :
السلام عليكم . جوانى بيرون آمد ، حضرت فرمود : بنده خدا تقوا پيشه كن . تو اين زن را ترسانده و بيرون كردهاى . جوان گفت : اين