آنچنان است كه از پيش گمان مىكردند . دو سه روز صبر كردند باز به سراغ حضرت رفتند و اجازه خواستند . حضرت در بالا خانه بود و اجازه فرمود . آن دو بالا رفتند و در مقابل آن حضرت نشستند و گفتند : يا اميرالمؤمنين تو به وضع زمانه آگاهى و گرفتارىهاى ما را مىدانى . ما به محضر شما آمديم تا چيزى به ما عطا كنى تا امورمان را اصلاح و ديون و حقوقى كه به عهده ما است ادا كنيم .
اميرالمؤمنين فرمود : از مال من در « ينبع » اطلاع داريد . اگر مىخواهيد آن مقدار كه ممكن است از آن برايتان بنويسم ؟
گفتند : ما نيازى به مال شما نداريم .
فرمود : پس چه كنم ؟
گفتند : از بيتالمال چيزى به ما بده كه ما را كفايت كند .
فرمود : سبحان اللّه ! من چه اختيارى در بيتالمال دارم . اين مال مسلمانان است و من نگهبان و امين آنها هستم . اگر مىخواهيد بالاى منبر بروم و تقاضاى شما را مطرح كنم اگر پذيرفتند پرداخت مىكنم امّا من خود راهى به اين كار ندارم ، بيتالمال متعلق به همه مسلمانان حاضر و غائب مىباشد و ليكن من عذرم را روشن كردم .
گفتند : ما كسى نيستم كه شما را به اين كار وا داريم . اگر هم
هدايت وسياست در پرتو گفتگوهاى امير المؤمنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 178
مساهمون: مهدى عبد اللهى
ص١٧٨