148 - قريبه گفت : وقتى كودك بودم مردى از قبيلهء ما به جنگ با امام حسين عليه السلام رفت .
او در بازگشت - بعنوان غنيمت - مقدارى زعفران و شترى را با خود آورد .
هنگاميكه آن زعفران را ساييدند . آتش از آن بيرون آمد .
و هر زنى كه از آن زعفران بر دست خود ماليد به مرض پيسى گرفتار شد .
و هنگام ذبح آن شتر از جائى كه چاقو به آن مىخورد آتش زبانه مىكشيد .
و در وقت سلّاخى آن نيز جاى چاقو آتش گرفت .
و در موقع قطعه قطعه كردن گوشت آن نيز آتش پديدار شد .
و وقتى كه آن را براى پختن در ديگ قرار دادند آتش از آن فوران كرد .
قريبه گفت : من با استخوانى از آن شتر گِلبازى كردم . سپس آن را به جايى پرتاب نمودم و پس از آنكه بزرگ شدم استخوانى را از زمين برداشتم تا با آن اسباب بازى بسازم . هنگاميكه با چاقو مشغول تراشيدن استخوان شدم ديدم از محلى كه چاقو به آن مىخورد آتش بيرون مىجهد . آنگاه دانستم كه اين همان استخوان است .
سپس آن را در زمين دفن كردم « 1 » .
هامش
( 1 ) - قالت قريبة : كان عندنا رجل خرج على الحسين عليه السلام ثمّ جاء ب جمل و زعفران .
فلمّا دقّوا الزعفران صار ناراً . فجعلت المرأة تأخذ منه الشيء فتلطخه على يدها فيصير منه برص .
و نحروا البعير . فكلّما حزّوا بالسكين صار مكانها ناراً . فجعلوا يسلخونه فيصير مكانه ناراً . فقطعوه فخرجت منه النار . فطبخوه فكلّما أوقدوا النار فارت القدر ناراً . فجعلوه في الجفنة فصار ناراً .
قالت : و كنت صبية يومئذٍ فأخذت عظماً منه فطيّنت عليه ، فسقط - و أنا يومئذٍ امرأة - فأخذناه نصنع منه اللعب . فلمّا حززناه بالسكّين صار مكانه ناراً . فعرفنا أنّه ذلك العظم فدفناه ( الأمالي للشيخ الطوسي رحمه الله ص 727 المجلس 44 ) . ( راجع : مناقب آل أبي طالب عليهم السلام ج 4 ص 65 ) .
نحر إبل الحسين عليه السلام فإذاً لحمه يتوقّد ناراً ( بحار الأنوار ج 45 ص 302 ) .
لمّا جعل اللحم في القِدر صار ناراً ( مثير الأحزان ص 82 ) .