شرح
فقه الحديث : صالح بن ميثم از پدرش ميثم تمّار نقل مىكند : زنى نزد اميرمؤمنان عليه السلام چهار مرتبه به زنا اقرار كرد . امام عليه السلام به قنبر دستور داد مردم را به مسجد دعوت كند . زمانى كه مردم اجتماع كردند ، امام عليه السلام برخاست ، حمد و ثناى الهى به جا آورده فرمود :
اى مردم ، امام شما براى اجراى حدّ بر اين زن تصميم دارد به خارج كوفه برود ان شاءاللَّه ، پس امامتان تصميم دارد وقتى شما بيرون آمديد ، بيايد . شما به گونهاى بياييد كه هيچ كس رفيق خودش را نشناسد ، يعنى با حالت تنكّر و عدم شناسايى بياييد .
سنگهاىتان را به دنبال خود بياوريد ، فردى از شما ديگرى را نشناسد ، به منازل خود برويد ، ان شاء اللَّه . آنگاه امام عليه السلام پايين آمد .
فردا صبح ، امام عليه السلام همراه با آن زن و مردمى كه روى خود را به عمامهها و عباهاىشان پوشيده بودند و سنگهاىشان را در آستين يا عبا آورده بودند ، خارج شد تا به پشت كوفه رسيد ؛ دستور داد گودالى كندند و آن زن را در آن دفن كرد . سپس بر مركب خود سوار شد و پاهايش را در ركاب استوار كرده ، انگشتان سبابه را در گوش خود گذاشته و با صداى بلند فرمود :
اى مردم ، خداوند با پيامبرش عهدى بسته و پيامبرش نيز با من همان پيمان را بست كه كسى كه حدّى از خدا در گردن دارد به اقامهى حدّ نپردازد . بنابراين ، هر فردى كه حدّى همانند حدّ اين زن به عهده دارد ، در اجراى حدّ شركت نكند .
در پى اين سخنان ، همهى مردم برگشتند ، مگر اميرمؤمنان و حسن و حسين عليهم السلام ، اين سه بزرگوار به اقامهى حد پرداختند و كسى با آنان مشاركت نداشت .
در اين روايت ، امر اميرمؤمنان عليه السلام ظهور دارد در اين كه قنبر مردم را دعوت كند ؛ در حقيقت ، مردم را براى شركت در اين مراسم دعوت كردند . از اين عمل اميرمؤمنان عليه السلام مقدارى كه استفاده مىشود ، رجحان اين معنا است ؛ امّا اين كه به حدّ وجوب برسد يك امر الزامى در مقام اجراى حدّ باشد ، اين مطلب را دلالت ندارد .
وعن عليّ بن إبراهيم ، عن أحمد بن محمّد بن خالد ، رفعه إلى