فبفضلك الّا عفوت عنّى هذه العثرة .
و
روى انّ جبريل ( ع ) دخل على يوسف فى السّجن فلمّا رآه يوسف عرفه فقال يا اخا المنذرين مالى اراك بين الخاطئين ، فقال له جبريل يا طاهر الطّاهرين يقرأ عليك السّلام ربّ العالمين و هو يقول لك اما استحييت منّى اذا استشفعت بالآدميّين فو عزّتى لالبّثنك فى السّجن بضع سنين ، قال يوسف و هو فى ذلك عنّى راض ؟ - قال نعم ، قال اذا لا ابالى .
و گفتهاند كه زليخا چون او را بزندان فرستاد بر كردهء خود پشيمان شد ، خسته دل و بيمار تن گشت ، ساعة فساعة نفس سرد مىزد و اشك گرم مىباريد ، با دلى پر درد و جانى پر حسرت پيوسته بر فراق آن بهار شكفته و ماه دو هفته همى زاريد و نوحه همى كرد :
گفتا كه مرو بغربت و مىباريد * از نرگس تر بلاله بر مرواريد
طاقتش برسيد و صبرش برميد ، زندان بجنب سراى وى بود ، برخاست به بام زندان بر آمد با دلى آشفته و جگرى سوخته ، زندان بان را گفت : سوزم بغايت رسيد ، چكنم ؟ خواهم كه آواز يوسف بشنوم و اين دل خسته را مرهمى برنهم ، آرى شغل دوستى شغلى صعب است و زخمى بى محابا ، آتشى بى دود و زيانى بى سود ! مستوران را مشهور كند ! مقبولان را مهجور كند ! عزيزان را خوار كند ! پادشاهان را اسير كند ! سلامتيان را ملامتى كند !
از هجر تو چيست جز ملامت ما را * كردست درين شهر علامت ما را
با هجر تو كى بود سلامت ما را * بنمود فراق تو قيامت ما را
اى زندان بان تدبير چيست كه آواز يوسف بشنوم ؟ زندان بان گفت :
آسانست اى ملكه ، تو بفرماى كه من او را زخم كنم و من اين كار بسازم چنانك رنجى به دو نرسد و تو آواز و نالهء وى بشنوى ، زندان بان رفت و يوسف را گفت :
مرا فرمودهاند كه ترا زخم كنم و مرا دل ندهد كه ترا زخم كنم من تازيانه بر زمين مىزنم تو ناله مىكن ، زندان بان چنان كرد و يوسف ناله همى كرد ، زليخا