تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 65

مساهمون:

ص٦٥
الجهميّة فيما يزعمون انّ الانسان مالك نفسه لا يحتاج الى عصمة ربّه على المعاصى و هذا نبى اللَّه يوسف يدعو به صرف كيدهنّ عنه علما منه بانّ العصمة هى الّتى تنجيه و تحول بينه و بين المعصية فاخبر اللَّه عن اجابة دعوته و صرف عنه كيدهنّ كما ترى . قوله : «
ثُمَّ بَدا لَهُمْ »
كنايتست از آن زن و شوى وى و كسان ايشان و اهل مشورت ايشان ، «
مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الْآياتِ »
اين آيات علامت برائت يوسف است از آنچ زليخا بر وى دعوى كرد ، و هى قدّ القميص من دبر و شهادة الطّفل و قطع الايدى . «
ثُمَّ بَدا لَهُمْ »
اى وقع فى عزمهم و نجم فى رأيهم و بدر لهم « 1 » ، يقال فلان ذو بدوات اذا كان متفنّن الآراء و اكثر ما يقال ذلك فى الشر . آن زن چون از يوسف نوميد شد ، كس فرستاد بشوى خويش كه گفت و گوى ما و قصّه ما با اين غلام عبرانى در شهر پراكنده شده و ترسم كه اگر چنان فرو گذارم زيادت شود اين شنعت و اين فضيحت ، راى آنست كه روزگارى او را بزندان برند تا اين لائمه منقطع شود و گفت و گوى بيفتد ، و مقصود وى آن بود كه فرا مردم نمايد كه گناه از سوى يوسف بود كه او را بزندان بردند بعقوبت خيانت خويش ، و نيز رنج يوسف ميخواست بسبب امتناع كه نمود در كار وى . عزيز او را جواب داد كه راى آنست كه تو بينى و صواب آنست كه تو كنى ، زليخا نماز شام زندانبان را بخواند و يوسف را بوى سپرد تا بزندان برد . زندان‌بان گفت يا ملكه زندان دو است : يكى زندان قتل و ديگر زندان عقوبت ، بكدام يكى مى فرمايى كه برم ؟ گفت بزندان عقوبت . و آن زندان عقوبت بجنب سراى زليخا بود ، زندان‌بان دست وى گرفت و بزندان برد ، اينست كه ربّ العالمين گفت «
لَيَسْجُنُنَّهُ حَتَّى حِينٍ »
قيل سبع سنين و قيل خمس سنين . يوسف قدم در زندان نهاد گفت : بسم اللَّه و الحمد للَّه على كلّ حال و اندر صحن زندان درختى خشك بود يوسف گفت مرا دستورى ده تا زير آن درخت نشينم و آن جا وطن گيرم ، زندان‌بان او را به زير آن درخت خشك فرو آورد ،
هامش
( 1 ) - كذا فى الاصل ، ظاهرا : بدا لهم