بنگريد اكنون بنات النعش وار از دست مرگ * نيزههاشان شاخ شاخ و تيرهاشان تار تار
سر به خاك آورد امروز آنكه افسر بود دى * تن بدوزخ برد امسال آنكه گردن بود پار .
جلال احديت خبر ميدهد از كمال عزت خويش ، و بىنيازى وى از خلق خويش ، و راندن حكم قهر بر ايشان بمراد خويش ، ميگويد : اين مشركان مكه خود در ننگرند ، و عبرت در نگيرند به حال آن جباران و گردنكشان ، كه بروزگار خويش در دنيا ازينان برتر بودند ، و بطش ايشان سختتر ، و بجاى خويش متمكنتر ، كه ما ايشان را چون هلاك كرديم ! و از خان و مان و وطن چون برانداختيم ! خانههاى پر نقش و نگار بگذاشتند ، و بساطهاى تكبر و تجبر درنوشتند ، خستهء دهر گشته ، و در گرداب حسرت بمانده ، جهان از خاك ايشان پرگشته ، و نام و نشان ايشان از جهان بيفتاده :
« هَلْ تُحِسُّ مِنْهُمْ مِنْ أَحَدٍ أَوْ تَسْمَعُ لَهُمْ رِكْزاً »
؟ اى مسكين ! زير هر قدمى از آن خويش اگر باز جويى بسى كلاه ملوك را بيابى . و در هر ذرهاى ازين خاك اگر بجويى هزاران ديدهء مدعيان اين راه بينى ، كه اين ندا ميدهد :
« فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ »
:
صاح هذى قبورنا تملأ الأرض * ض فأين القبور من عهد عاد
خفف الوطء ما اظن اديم ال * ارض الا من هذه الاجساد
و قبيح منا و ان قدم العه * د هوان الآباء و الاجداد
رب لحد قد صار لحدا مرارا * ضاحك من تزاحم الاضداد
فاسئل الفرقدين عمّا احسا * من قبيل و آنسا من بلاد
كم اقاما على ابيضاض نهار * و أضاء المدلج فى سواد
آن گه در آخر آيت گفت :
وَ أَنْشَأْنا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرِينَ
يعنى اورثناهم