نه سؤال از عمل بود نه جواب از ثواب ، هر چه دل از خبر پرسيد جان از عيان جواب داد تا دل باعيان بازگشت و خبر فرا آب داد . گر طاقت نيوشيدن دارى مينيوش و گرنه به انكار مشتاب و خاموش ، دل از جان پرسيد كه وفا چيست ؟ و فنا چيست ؟ و بقا چيست ؟ جان جواب داد كه وفا عهد دوستى را ميان در بستن است و فنا از خودى خود برستن است و بقا بحقيقت حق پيوستن است . دل از جان پرسيد كه بيگانه كيست ؟ و مزدور كيست ؟ و آشنا كيست ؟
جان جواب داد كه بيگانه رانده است ، و مزدور بر راه مانده ، و آشنا خوانده . دل از جان پرسيد كه عيان چيست ؟ و مهر چيست ؟ و ناز چيست ؟ جان جواب داد كه عيان رستاخيز است و مهر آتش خون آميز است ، ناز نياز را دست آويز است . دل گفت بيفزاى ، جان جواب داد كه عيان با بيان بدساز است ، و مهر با غيرت انباز است ، و آنجا كه ناز است قصّه درازست . دل گفت بيفزاى ، جان جواب داد كه عيان شرح نپذيرد ، و مهر خفته را براز گيرد ، و نازنده بدوست هرگز نميرد . دل از جان پرسيد كه كس به خود به اين روز رسيد ؟
جان جواب داد كه من اين از حق پرسيدم حق گفت يافت من بعنايت است ، و پنداشتن كه به خود به من توان رسيد جنايت است . دل گفت - دستورى هست يك نظر ، كه بماندم از ترجمان و خبر ؟ جان جواب داد كه ايدر خفته را آب رود و انگشت در گوش آواز كوثر شنود ؟ اين قصّه ميان جان و دل منقطع شد ، حق سخن در گرفت و جان و دل مستمع شد قصه ميرفت تا سخن عالى شد و مكان از نيوشنده خالى شد ، اكنون نه دل از ناز مىبياسايد نه جان از لطف . دل در قبضهء كرم است و جان در كنف حرم ، نه از دل نشان پيدا نه از جان اثر ، در هست نيست كر مست و در عيان خبر ، سرتاسر قصّهء توحيد همين است ، كنت له سمعا يسمع له . گواهى بداد كه چنين است » .
النوبة الاولى
قوله تعالى
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا
- ايشان كه كافر شدند
سَواءٌ عَلَيْهِمْ
- يكسانست بريشان .
أَ أَنْذَرْتَهُمْ
- ايشان را بيم نمايى و آگاه كنى
أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ
يا بيم ننمايى و آگاه نكنى -
لا يُؤْمِنُونَ
نخواهند گرويد .
خَتَمَ اللَّهُ
مهر نهاد اللَّه
عَلى قُلُوبِهِمْ
بر دلهاى ايشان
وَ عَلى سَمْعِهِمْ
و بر گوش ايشان ،
وَ عَلى أَبْصارِهِمْ
و بر چشمهاى ايشان
غِشاوَةٌ
پردهايست
وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ