آدم فى الجنّة و زها و خطر فى الجنّة - فاستحسن اللَّه منه ذلك فناداه من فوق عرشه - ازه يا آدم ، فمثلك من زها ، احببت شيئا فخلقته فردا لفرد - فنقل اللَّه ذلك الزهو فى ذريته فهو فى الجهّال نخوة ، و فى الملوك الكبر ، و فى الاولياء الوجد .
جان و جهان با دولت بازى نيست و سعادت بهايى نيست ، رنج روزگار و كدّ كار ابليس ديد و ببهشت آدم رسيد . طاعت بى فترت ابليس را بود و خطاب
اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ
آدم يافت آوردهاند كه ابليس وقتى بر آدم رسيد گفت - بدانك ترا روى سپيد دادند و ما را روى سياه . غره مشو كه مثال ما همچنانست - كه باغبانى درخت بادام نشاند در باغ ، و بادام ببر آيد آن بادام بدكان بقال برند و بفروشند ، يكى را مشترى خداوند شادى باشد و يكى را مشترى خداوند مصيبت - آن مرد مصيبت زده آن بادامها را روى سياه كند و بر تابوت آن مردهء خويش مىپاشد ، و خداوند شادى آن را با شكر بر آميزد و هم چنان سپيد روى بر شادى خود نثار كند . يا آدم آن بادام سياه كه بر سر تابوت مىريزند ما أيم ، و آنچه بر سر آن شادى نثار ميكنند كار دولت تست ، اما دانى كه باغبان يكى است و آب از يك جوى خوردهايم ، اگر كسى را كار با گل افتد گل بويد و اگر كسى را بخار باغبان افتد خار در ديده زند .
گفتم كه ز عشق همچو مويت باشم * همواره نشسته پيش رويت باشم
انديشه غلط كردم و دور افتادم * من چاكر پاسبان كويت باشم
ذو النون مصرى گفت - در باديه بودم ابليس را ديدم كه چهل روز سر از سجود بر نداشت . گفتم يا مسكين بعد از بيزارى و لعنت اين همه عبادت چيست ؟ گفت يا ذا النون اگر من از بندگى معزولم او از خداوندى معزول نيست .
شوريده شد اى نگار دهر من و تو * پر شد ز حديث ما به شهر من و تو
چون قسمت وصل كرده آمد بازل * هجر آمد و گفت و گوى بهر من و تو
سهل عبد اللَّه تسترى گفت - روزى بر ابليس رسيدم گفتم - اعوذ باللّه منك ، گفت يا سهل ان كنت تعوذ باللّه منى فانى اعوذ باللّه من اللَّه يا سهل اگر تو مىگويى فرياد از دست شيطان ، من ميگويم فرياد از دست رحمان ، گفتم يا ابليس چرا سجود نكردى