در مورد احكام عقلى و جنگ صاحبان حال و قال
پاى استدلاليان چوبين بود * پاى چوبين سخت بى تمكين بود
گر كسى از عقل با تمكين بودى * فخر رازى راز دار دين بودى
جواب
اينكه گفتى پاى چوبين شد ذليل * ورنه بودى فخر رازى با دليل
فخر رازى نيست جز مرد شكوك * گر بگويى از نصير الدين بكوك
هست در تحقيق برهان او ستاد * داد خاك خرمن شبهه به باد
فرق ناكرده ميان عقل و وهم * طعنه بر برهان مزن اى كج بفهم
مقابله
ما را نه به نيست اختيار و نه به است * از هستى ذات اوست هر هست كه هست
هر نيست كه هست شد همان هست كه نيست * هر هست كه نيست شد همان نيست كه هست
. . .
زاهد چه بلايى تو كه اين رشته تسبيح * از دست تو سوراخ به سوراخ گريزد
توجيه تثليث از راه وحدت وجود ! !
در كليسا به دلبر ترسا * گفتم اى دل بدام تو در بند
وى كه دارت به تار زنارت * هر سر موى من جدا پيوند
ره به وحدت نيافتن تا كى * ننگ تثليث بر يكى تا چند
نام حق يگانه چون شايد * كه اب و ابن و روح قدس نهند
لب شيرين گشود با من گفت * وز شكر خنده ريخت از لب قند