1 - دين را بدون حقايق و احكام وحيانى مىپذيرفت و خدا را موجود ماوراى طبيعى مىدانست كه جهان را آفريده و آن را به حال خودش گذاشته و هچگونه تدبيرى در مورد آن ندارد و اين انسان است كه سرنوشت خود را تدبير مىكند .
2 - انكار خداوند و طرفدارى بىدينى ( آتيئسم ) .
اين دو نظر در قرن هجدهم از پديدههاى علمى بوجود آمد كه دانشمندان طبيعى در غرب در حوزه طبيعتشناسى مست و مغرور شده بودند . در حالى كه قانون عليت وجود خداوند را بطور قطعى به اثبات رسانيده و تصادف را باطل مىدانست ، به هر حال ليبراليسم اولا موجب تقويت غرايز مىشود نه خرد و ثانيا خرد ما محدود است و نا كامل و مثل ايدز و ساير امراض و جنگهاى بين المللى و منطقهاى بر صحت هر دو ايراد ما شاهد صادق آن است .
نقد دموكراسى
اولا : تعريف دموكراسى به حكومت مردم بر مردم و يا حاكميت مردم ، يك تعريف گمراهكننده و حتى غير ممكن است .
تعريف واقعى دموكراسى ، حكومت جمع قليل و اندكى بر همه مردم يك كشور بوسيله آرايى از مردم است كه بين 51 تا نود و نه در نوسان است .
اگر اين آرا به نود درصد برسد حكومت اكثريت ، مقبول عرفى است و اگر اين آرا به 75 درصد مثلا برسد ، حكومت اكثريت غير معقول است .